ماتریالیسم فکری

امروزه، پیشرفت علوم تجربی و اکتشاف برخی از اسرار آفرینش، خداباوری را با چالش­ هایی مواجه ساخته و عده ­ای را به ورطه انکار خدا کشانده است.

به نظر می ­رسد اغلب منکران خدا، اصل علیت [۱] و وجود علت فاعلی [۲] برای پدیده ­های عالم و ساختار منظم طبیعت را قبول دارند؛ اما با انکار علت غایی و هدفمند بودن نظام طبیعت، معتقد شده ­اند که علت نخستین عالم، مادی و فاقد علم و آگاهی می ­باشد و عالم در پیدایش خود به هیچ علتی غیرمادی و باشعور به نام «خدا» نیازی ندارد. 

چنان که بارتینگ از منتقدین برهان نظم در کتاب «ساعت ­سازِ کور»، با استفاده از تئوری تکاملی مبتنی بر انتخاب داروین، می­ گوید:

«اگر چه طبیعت ساختاری منظم و پیچیده، هم چون یک ساعت دارد؛ ولی بر اساس تئوری مذکور این وضعیت می ­تواند ناشی از یک عامل کور و فاقد طرح و تدبیر باشد».[۳] 

آنان تفکر خود را بیشتر بر «اصالت حسّ و تجربه»، «مساوی دانستن هستی با ماده و خواص آن»، «ازلی و ابدی و ناآفریدنی دانستن ماده» بنا نهاده و در تفسیر و توجیه نظام جهان و علل پیدایش پدیده ­های طبیعی، توجیهات مختلفی ارائه کرده­ اند که به طور خلاصه به آنها شاره می­ کنیم: 

۱٫ بعضی با تکیه بر اصل «تصادف» بر این باورند که نه خالقی برای مخلوقات بی ­شمار لازم است و نه نظم­ دهنده ­ای برای نظام عالم! بلکه مجموعه هستی می ­تواند به تدریج و با آزمایش و خطا [۴] و یا کاملاً به صورت تصادفی و اتفاقی و بدون طرح و نقشه قبلی و بدون غرض و هدفی پدید آمده باشد. آنان برای نشان دادن صدق ادعای خود، نمونه­ هایی را مطرح می­ کنند که بنابر اظهار دانشمندانی، تصادفی هستند مانند جهشی که در ژن­ ها رخ می­ دهد و باعث تغییر ساختمان بدن جانوران می ­گردد. برخی نیز به نظریه داروین تمسک کرده ­اند که بر طبق آن موجودات زنده از طریق تنازع بقا و بقای اصلح به تدریج از ساده­ ترین تک سلولی­ ها به پیچیده ­ترین پستانداران تکامل پیدا کرده ­اند.

بنابراین، نظام کنونیِ حاکم بر موجودات و سازگاری­ های موجود میان پدیده­ ها، امری کاملاً تصادفی و حاصل انتخاب طبیعی است نه محصول طرح و تدبیر پیشین.

هیوم نیز به عنوان نوعی راه حل، فرضیه اپیکوری را پیشنهاد می ­کند و می ­گوید:

عالم مرکب از تعداد بی ­شماری از ذرات صغار است که به طور تصادفی در حرکت هستند. در یک زمان نامحدود، این ذرات صغار ترکیبات متعددی را پیدا می­ کنند و به انواع صورت ­های گوناگون ممکن در می ­آیند. اگر یکی از این ترکیبات، نظم ثابت و معینی را پیدا کند، این نظام در طی نظام مناسب صورت استقرار خواهد یافت و ممکن است کیهان با انتظامی که هم اکنون در آن زندگی می­ کنیم از این ترکیبات ساخته شده باشد.

۲٫ عده ­ای نیز به «خاصیت ذاتی ماده» پناه برده­ و معتقد شده ­اند که نظم موجود می­ تواند از خاصیت درونی و ذاتی خود ماده تأمین شود؛ به این معنی که نخستین ماده، ذاتاً ویژگی ­هایی دارد که به تدریج آن را به حدی از کمال سوق داده و پیوسته این حرکت معلول عامل داخلی است که همواره در آن تحول­ ها و تکامل­ ها، انواعی را به وجود می ­آورد. (به عنوان مثال: خاصیت طبیعی یک سلول در رحم مادر این است که به صورت انسان در آید و …). بنابراین در توجیه تکامل ماده و نظم جهان نیازی به دخالت عامل خارجی به نام خدا نیست.[۵]

۳٫ گروهی نیز به «ماتریالیسم مکانیکی» تمسک جسته ­اند و با استفاده از مفاهیم فیزیک نیوتنی، مجموع جهان را به صورت یک ماشین پیچیده نگریسته ­اند و پیدایش و تمام فعل و انفعالات و دگرگونی ­های جهان را بر اساس حرکت مکانیکی و به صورت فعل و انفعالات اجزای نشکن ماده توجیه کرده اند و عامل آن را نیروی محرکی دانسته ­اند که از جزئی به جزء دیگر منتقل می ­شود و در نتیجه کل ماشین به حرکت در می ­آید.[۶]

۴٫ برخی نیز به «ماتریالیسم دیالکتیک» متوسل شده و ضمن ازلی دانستن ماده، با تکیه بر اصولی معتقد شده ­اند که همه پدیده­ ها در حال تغییر و تحول هستند و بر یکدیگر تأثیر متقابل دارند و هر چیزی نیز ضد خود را در درون خود می ­پروراند.[۷] بنابراین پدیده ­های جهان در اثر انتقال ذرات ماده و تأثیر آنها بر یکدیگر پدید می ­آیند. از این رو، می ­توان پدیده­ های قبلی را نوعی شرط و علت اعدادی برای پدیده­ های بعدی دانست و حداکثر می ­توان نوعی فاعلیت طبیعی را در میان مادیات پذیرفت و مثلاً درخت را فاعل طبیعی برای میوه به حسب آورد یا پدیده ­های فیزیکی و شیمیایی را به عامل­ های آنها نسبت داد؛ ولی هیچ پدیده ­ای به فاعل الهی و هستی ­بخش نیاز ندارد.[۸]

۵٫ عده ­ای مانند استیون هاوکینگ، فیزیکدان مشهور انگلیسی، نیز با تکیه بر قوانین فیزیک، بر این باورند که با حاکمیت قوانین مربوط به کوانتوم، جهان می ­تواند از هیچ و خود به خود و بدون دخالت یک موجود فوق طبیعی به وجود آید و به محض شکل­ گرفتن پیکربندی یا موقعیت آغازین در یک سیستم، قوانین حاکم بر آن هستند که تعیین می ­کنند چه اتفاقی در آینده بیفتد. بنابراین قوانین فیزیک و مشاهدات و محاسبات ثابت می ­کنند که اصلاً لزومی ندارد که خدا را در مسأله آفرینش کهکشان دخالت داد.

 

نقد و بررسی

در نقد ماتریالیسم فکری می توان نکاتی را عنوان کرد؛ از جمله اینکه:

الف) ماتریالیست­ ها تنها، شناخت حسی و روش تجربی را معتبر می­ دانند و بر اساس آن درباره مسائل بنیادین هستی ­شناسی نتیجه کلی می ­گیرند، و تنها وجود ماده و مادیات را که قابل اثبات با روش تجربی هستند، می­ پذیرند و اغلب معتقدند جهان از ماده و انرژی تشکیل شده و ورای این دو چیزی وجود ندارد.

 در حالی که اولاً راه اثبات، منحصر در حس و تجربه نیست و بسیاری از حقایق غیر محسوس مانند حالت ترس، محبت، اراده، ادراک و … که وجودشان یقینی است، از راه غیر حواس ظاهری درک می­ شوند، و دوماً خود روش تجربی که در فرآیند آن «مشاهده» نقش مهمی بر عهده دارد، از سویی تنها در قلمرو امور مادی و محسوس و ویژگی­ های مشاهده­ پذیر واقعیت­ ها کارکرد دارد و از آن با تکیه بر حواس ظاهری و داده ­های حسی و تجربی در شناخت جهان مادی و عالم طبیعت و در کشف قوانین و روابط میان ظاهر پدیده ­ها، بهره می­ گیرند و از سوی دیگر، هر علم تجربی تنها پیرامون موضوعی خاص و محدود بحث می­ کند. افزون بر آن، بنابر تحقیقات اخیر و اذعان همه رویکردها، بر پایه روش تجربی نمی ­توان حتی فرضیه­ های علمی را نیز به اثبات قطعی رساند. کسانی هم ­که به گونه ­ای به قطعیت در روش تجربی باور دارند، بر آنند که این قطعیت تنها در جانب ابطال و تکذیب فرضیه ­ها امکان­پذیر است و نه در سویه اثبات آنها.

از این رو، روش صرفاً تجربی در ارائه بینش کلی درباره هستی و روابط پدیده­ های آن، و در تبیین مسائل بنیادین هستی­ شناسی، و در اثبات و یا رد موضوعاتی که غیرِ قابل مشاهده و تجربه هستند، فاقد کارآیی می ­باشد و دست آن بسی کوتاه­تر از آن است که به دامان ماوراء طبیعت دراز شود و چیزی خارج از محدوده پدیده­ های مادی را اثبات یا نفی کند.

به عنوان مثال، نمی ­توان بر اساس قانون بقاء مادّه و انرژی –که تنها در مورد پدیده ­های قابل تجربه معتبر است-، ازلی و ابدی بودن آن را حل و اثبات کرد و از آن نیز، بی­ نیازی عالم ماده به علت هستی­ بخش را نتیجه گرفت؛ چنان­ که لی ریفیلد می­ گوید:

«علم هرگز نمی­تواند عدم وجود خدا را اثبات کند، همان­طور که هرگز نمی­تواند وجود خدا را ثابت کند».

قرآن نیز روش تجربی و حسی را تنها در شناخت عالم طبیعت و پدیده­ های مشهود آن معتبر می­ داند؛ ولی در اثبات و یا شناخت مستقیم حقیقت مطلق، آن را ناکار آمد معرفی می­ کند.

بنابراین، اولاً به کارگیری این روش در حوزه­ هایی که موضوعات آن غیر قابل مشاهده و تجربه هستند، و دوماً صدور حکم کلی به وسیله شناخت حسی درباره پدیده ­ای خاص و تعمیم آن به کل نظام هستی، نتیجه ­ای جز گمراهی و خلط روش­ شناختی و خروج از حد و مرز نظام معرفتی نخواهد داشت.

ب) از نظر قرآن، همه پدیده­ های عالم دارای ویژگیِ فقر وجودی و ذاتی هستند و ملاک نیازمندی آنها به علت هستی ­بخش نیز، همین ویژگی آنان است. بنابراین، ماده و انرژی که اجزای تشکیل دهنده عالم مادی محسوب می­ شوند و تنها علیت مادی پدیده­ های طبیعی را تشکیل می­ دهند نه علت فاعلی آن را، به دلیل وابسته، محدود و تغییرپذیر بودن­شان، دارای فقر وجودی بوده و در نتیجه، نیازمندی به علتِ ­هستی بخش عین ذات آنان است. همچنین قوانین حاکم بر نظام طبیعت نیز، حداقل به دلیل وابستگی­ شان به فضا و زمان، دارای فقر وجودی بوده و در هستی خود نیازمند علت فاعلی می ­باشند.

از این رو، فرضیه تکامل و یا اصل ازلی و ثابت بودن مقدار مجموع مادّه و انرژی،[۹] و یا اعتقاد به وجود قوانین کلی و ثابت در جهان به معنای بی ­نیازی پدیده ­ها از علت هستی ­بخش نیست؛ و پذیرش این فرضیه ­ها و یا اصول تجربی، حداکثر نوعی علیت اِعدادی را میان موجودات زنده اثبات و چگونگی پیدایش پدیده ­ها را بیان می­ کند؛ ولی اصل نیازمندی موجودات، به خالق و آفریننده را نفی نمی ­نماید و منافاتی با اعتقاد به خدا ندارد.

شاهد آن این است که بسیاری از طرفداران همین فرضیه­ ها، منکر وجود خدا نبوده و نیستند. چنان­که خود داروین می ­گوید:

«درک این جهان عظیم و شگفتی ­آفرین، از جمله انسان با دور پروازی­ های ذهنش در گذشته ­اندیشی و آینده ­نگری عمیق، یعنی حمل هستی این جهان بر وجود بخت و اتفاق یا ضرورت کور، امکان ناپذیر می ­نماید».[۱۰]

ج) مادی­ گرایانی که می ­گویند دنیا از هیچ آفریده شده است، اگر منظورشان از هیچ، نیستی مطلق است، روشن است که نیستی که وجودی ندارد تا منشأ هستی شود و چیزی را به وجود آورد؛ و اگر منظورشان این است که عناصر اولیه جهان، صرف نظر از اینکه چگونه به وجود آمده­ اند، خود به خود و بدون نیاز به ناظمی با شعور، به شکل منطقی و حساب شده کنار هم قرار گرفته ­اند و با هم ترکیب شده و ارتباط یافته ­اند، پاسخ این است که بسیاری از اندیشمندان بر اساس برهان محاسبه احتمالات، احتمال پیدایش نظم نوین عالم را در پرتو تصادف و اتفاق به حد صفر رسانده ­اند. به همین جهت نمی ­توان باور کرد که مثلاً یک کتاب علمی، به وسیله فشار دادن انگشت یک فرد بی­ سواد روی دکمه­ های ماشین تحریر تصادفاً به رشته تحریر در آمده باشد.

بنابراین، اعتقاد به تصادفی بودن پیدایش عالم و فاقد شعور بودن علت نخستین، نمی ­تواند توجیه ­گر این همه نظم و انسجام و هماهنگی و غایت­مندی موجود در پدیده ­های عالم باشد.

هر گونه نظم، گزینش و انتخابِ هر جزءِ پدیده­ای با کمیت و کیفیت متناسبِ با دیگر اجزاء، و هدایت و حرکت مجموع اجزاء به سمت هدفی معین و تحت برنامه­ ای مشخص و هماهنگ با دیگر پدیده ­ها و… عین تدبیر است و تدبیر نیز – بنابر اصل ضرورت وجود سنخیت بین علت و معلول- نشان از وجود علم و شعور و طرح هدفمند فاعل آن دارد.

اینشتین می ­گوید:

«من آنچه اصحاب دیانت درباره خدا می­ گویند را در نمی ­یابم؛ اما نیک می­ دانم که آفرینش را طراح و آفریدگاری داناست».

د) لازمه اعتقاد به اینکه قوانین فیزیک تعیین می ­کنند که چه اتفاقی در آینده بیفتد، این است که همه پدیده­ های جهان از جمله افعال آدمی را جبری بدانیم و حال آنکه قرآن انسان را موجودی صاحب اختیار می­ داند؛ و انکار اختیار بشر، علاوه بر اینکه با آموزه ­های قرآنی ناسازگار است، خلاف بداهت و وجدان نیز می ­باشد و مستلزم انکار هرگونه ارزش اخلاقی و مسئولیت نیز خواهد بود.

 


 

[۱] . قانون علیت، یعنی هر معلولی علتی دارد (برخی از فیلسوفان غربی از جمله دیوید هیوم، معتقدند علیت همان توالی منظم دو پدیده است؛ یعنی هنگامی که می ­بینیم آتش و حرارت پیوسته به دنبال هم متحقق می ­شوند، یک عادت ذهنی در ما به وجود می ­آید که با مشاهده آتش، انتظار حرارت را می ­کشیم و این حالت انتظار و عادت را علیت می ­نامند. این تصور از علیت درست نیست؛ زیرا اولاً چه بسیار حوادثی که توالی منظم دارند، ولی ما آنها را علت و معلول نمی­ دانیم مانند توالی شب و روز. دوماً انسان از راه فطرت و با مشاهده درون خود به اصل علیت آگاه شده است؛ بدین معنا که انسان وقتی ملاحظه می ­کند که وجود فعالیت­ های ذهنی و روانی ­اش وابسته به وجود خودش می ­باشد در حالی که وجود خودش، وابسته به آنها نیست، مفهوم علت و معلول را انتزاع می ­کند و به سایر موجودات نسبت می ­دهد).

[۲] . فلاسفه برای هر موجود مادی چهار علت قائل هستند: الف- علت فاعلی (آن است که فعل و معلول از او صادر می ­شود)؛ ب- علت مادی (آن است که فعل روی آن انجام می ­شود و قوام معلول به آن است)؛ ج- علت صوری (آن است که فعلیت یافتن معلول بستگی به آن دارد و اگر نباشد، معلول صورت واقعی خود را نخواهد داشت)؛ د- علت غایی (آن است که معلول به خاطر آن از فاعل صادر می­ شود).

[۳] . بنگرید به: احمد دیلمی، طبیعت و حکمت، ص۴۱

[۴] . به گفته هیوم هنگامی که یک کشتی را می ­بینیم نخست ممکن است سازنده آن را بسیار خلاق و هنرمند بپنداریم؛ اما سرانجام با شگفتی تمام به این حقیقت پی می ­بریم که وی فردی کودن است که صرفاً به تقلید از پیشینیان پرداخته و هنری را به ارث برده است که در طول سالیان دراز و پس از انجام آزمایش­ ها، اشتباهات، تصحیحات و مذاکرات فراوان به شکل کنونی در آمده است. بنابراین شاید جهان­ های بسیاری تباه شده ­اند تا سرانجام نظام کنونی پدیدار گشته است.

[۵] . بنگرید به: حبیب ­الله طاهری، درس­هایی از علم کلام، ص۴۳۴

[۶] . همان، ص ۴۳۶٫

[۷] . به عنوان مثال پدیده مرگ؛ می­ گویند بدن در حال تحول و تغییر است. میکروبی وارد آن می­ شود و با سلول­ها و نظام فیزیولوزیک آن در تضاد می ­افتد و با آنها می ­ستیزد و در اثر این ستیز، موادی به نام پادتن در بدن ایجاد می ­شود. مادامی که در این تضاد، میکروب غلبه نکرده حیات برقرار است و وقتی در این تضاد میکروب پیروز شد زمان تبدیل تغییرات کمی به کیفی فرا می رسد و جهش صورت می ­گیرد و آن مرگ تدریجی و بیماری فزاینده به مرگ کامل منتهی می ­گردد.

[۸] . همان، ص ۴۴۰٫

[۹] . همچنین ثابت بودن مقدار مادّه و انرژی، مستلزم نفی پیدایش پدیده های جدید و افزایش و کاهش آنها نیست و پدیده­ هایی از قبیل روح و حیات و شعور و اراده و … از قبیل مادّه و انرژی نیستند تا افزایش و کاهش آنها منافاتی با قانون بقاء مادّه و انرژی داشته باشد.

[۱۰] . ایان باربور، علم و دین، ترجمه بهاءالدین خرمشاهی، ص۱۱۰٫

بازدیدها: 18

گاه مسئله نه فقدان معنا، بلکه فقدان مکث است؛

انسانِ مدرن کمتر می‌ایستد تا بفهمد، بیشتر می‌دود تا برسد.