حق ولایت
«ولایت» در عرصه تشریع نیز از دیگر حقوقی است که قرآن آن را برای حضرت حق ثابت می داند و در آیات گوناگونی بر آن تأکید می ورزد.
بر اساس مبانی آموزه های قرآنی، خداوند متعال تنها خالق، ربّ، حاکم و مالک علی الاطلاق هستی است که بر همه مخلوقاتش، احاطه قیومی و ولایت و حاکمیت تکوینی دارد و در این قلمرو براى او شریکى قابل تصور نیست.[۱] و خدا ساعت ساز لاهوتی نیست که عالم را بعد از آفرینشش به حال خود رها ساخته باشد.
داشتن ربوبیت، حاکمیت و ولایت تکوینی و مالکیت حقیقی و مطلق، مبنا و اساس برخورداری خداوند متعال از حقِ ربوبیت تشریعی و ولایت نیز می باشد. به تعبیر دیگر، ولایت و ربوبیت تکوینی حضرت حق، مولویت و ربوبیت تشریعی او را به دنبال می آورد.
اما غیر از خدا، هیچ موجود دیگری بالاصاله و مستقلاً از حق ولایت و ربوبیت تشریعی برخوردار نیست؛ زیرا غیر از خدا هیچ کس، نه خالق و مالک ذره ای از ذرات عالم، و نه شریک و معاون مِلک و مُلک خداوند متعال می باشد؛ چنانکه آیه می فرماید:
قُلِ ادْعُوا الَّذینَ زَعَمْتُمْ مِنْ دُونِ اللَّهِ لا یَمْلِکُونَ مِثْقالَ ذَرَّهٍ فِی السَّماواتِ وَ لا فِی الْأَرْضِ وَ ما لَهُمْ فیهِما مِنْ شِرْکٍ وَ ما لَهُ مِنْهُمْ مِنْ ظَهیرٍ؛[۲] بگو: «کسانى را که غیر از خدا (معبود خود) مى پندارید بخوانید! آنها به اندازه ذرّه اى در آسمانها و زمین مالک نیستند، و نه در (خلقت و مالکیّت) آنها شریکند، و نه یاور او (در آفرینش) بودند.
بنابراین سرپرستی، تسلط بر تصرف و ولایت بر همه شئونات بشری نیز حق انحصاری خدای خالق و مالک هستی خواهد بود.
ولایت خداوند متعال نیز گر چه جلوه های گوناگونی دارد و در همه ابعاد زندگی فردی، اجتماعی، مادی، معنوی و شئون دیگر انسان ها، انعکاس می یابد؛ اما تنها به دو مورد از مظاهر مهم آن اشاره می کنیم:
- ولایت بر تشریع
ولایت بر تشریع، همان ولایت بر قانون گذاری و تشریع احکام و تعیین حقوق و تکالیف افراد است که قرآن آن را منحصر به ذات اقدس اله می داند:
إِنِ الْحُکْمُ إِلاَّ لِلَّهِ یَقُصُّ الْحَقَّ وَ هُوَ خَیْرُ الْفاصِلین؛[۳] حکم و فرمان، تنها از آنِ خداست! حق را از باطل جدا مى کند، و او بهترین جدا کننده (حق از باطل) است.
این آیه شریفه معنای روشن و مطلقی دارد و آن اینکه نه تنها در عالم آفرینش و تکوین، بلکه در عالم احکام دینی و تشریع نیز حکم و فرمان تنها از آنِ خداوندی است که به دلیل برخورداری از علم و قدرت نامحدود، بهترین جدا کننده حق از باطل می باشد.[۴]
در آیه ای نیز می فرماید:
إِنِ الْحُکْمُ إِلاَّ لِلَّهِ أَمَرَ أَلاَّ تَعْبُدُوا إِلاَّ إِیَّاهُ ذلِکَ الدِّینُ الْقَیِّم؛[۵] حکم تنها از آن خداست؛ فرمان داده که غیر از او را نپرستید! این است آیین پابرجا.
معناى آیه این است که حکم تشریعی تنها از آن خداوند متعال است و بر این اساس فرمان داده که غیر او را عبادت و بندگی نکنید.
در منطق قرآن، اطاعت و تبعیت از افرادی که خودسرانه احکامی را برای زندگی فردی و اجتماعی دیگران وضع می کنند، عبادت و پرستش آن افراد محسوب می شود.
در آیاتی اشاره شده که بعضى از علماى منحرف اهل کتاب دست به تشریع شریعت و تغییر احکام الهی و تدبیر امور مردم می زدند. قرآن پیروان این افراد را مشرک می خواند و آنان را گرفتار در دام شرک ربوبی معرفی می کند. دلیل این موضع نیز روشن است؛ زیرا قانونگذارى و تشریع حلال و حرام مربوط به خدا است و هر کس، دیگرى را در این موضوع صاحب اختیار بداند او را شریک خدا قرار داده است.[۶] از این رو پیامبر اکرم، به امر الهی، در آغاز دعوت خویش آنان را به پذیرش ربوبیت تشریعی خداوند فرا می خواند:
قُلْ یا أَهْلَ الْکِتابِ تَعالَوْا إِلى کَلِمَهٍ سَواءٍ بَیْنَنا وَ بَیْنَکُمْ أَلاَّ نَعْبُدَ إِلاَّ اللَّهَ وَ لا نُشْرِکَ بِهِ شَیْئاً وَ لا یَتَّخِذَ بَعْضُنا بَعْضاً أَرْباباً مِنْ دُونِ اللَّهِ فَإِنْ تَوَلَّوْا فَقُولُوا اشْهَدُوا بِأَنَّا مُسْلِمُونَ؛[۷] بگو : اى اهل کتاب ! بیایید به سوى سخنى که میان ما و شما یکسان است [ و همه کتاب هاى آسمانى و پیامبران آن را ابلاغ کردند ] و آن اینکه جز خداى یگانه را نپرستیم، و چیزى را شریک او قرار ندهیم، و بعضى از ما بعضى را اربابانى به جاى خدا نگیرد. پس اگر [ از دعوتت به این حقایق ] روى گرداندند [ تو و پیروانت ] بگویید: گواه باشید که ما [ در برابر خدا و فرمان ها و احکام او ] تسلیم هستیم.
مفسران در ذیل این آیه چنین نقل کرده اند که: «عدى بن حاتم» که در ابتدا مسیحى بود و سپس اسلام آورد، بعد از نزول این آیه از کلمه «أَرْباباً» (خدایان) این چنین فهمید که قرآن مى گوید اهل کتاب بعضى از علماى خود را مى پرستند؛ لذا به پیغمبر عرض کرد: ما هیچ گاه در زمان سابق، علماى خود را عبادت نمى کردیم! پیامبر فرمود: آیا مى دانستید که آنها به میل خود احکام خدا را تغییر مى دهند و شما از آنها پیروى مى کردید؟ عدى گفت: آرى. پیامبر فرمود: این همان پرستش و عبودیت است.[۸]
از آنجایی که خداوندِ متعال، تنها منشأ، مالک و تدبیر کننده امورات عالم هستی و از جمله انسان است، حق تعیین محدوده و چگونگی تصرف در مخلوقات و تنظیم نظام های فردی و اجتماعی، اعم از اخلاقی، اقتصادی، حقوقی و سیاسی نیز به او اختصاص می یابد و خواست مالکانه و حکیمانه او محور و مبنای تعیین حدود، حقوق و تکالیف بشر قرار می گیرد.
بنابراین، نمی توان طبیعت انسان را با قطع نظر از خواست و اراده الهی و بدون رعایت حقوق الهی، به وجود آورنده حقی و یا برخوردار از حقوق ذاتی دانست.[۹]
تمامی حقوقی که برای بشر عنوان می شود از ناحیه خداوند متعال به وی اعطاء شده و برخورداری از این حقوق، محدود و مشروط به حدود و شروط حکیمانه و مصلحت آمیزی است که او تعیین کرده و مقید به اراده و هدفی می باشد که آن ولیّ تشریعی از آن حق در نظر داشته است و در صورت تزاحمِ حقوق نیز تنها بیان شارع است که می تواند به حل تزاحم بینجامد.[۱۰]
علاوه بر آن، انسان در باب این حقوق خدادادی خویش خودمختار و لگام گسیخته نیست؛ بلکه در برابر هر حقی که خداوند متعال به او عنایت کرده، نوعی مسئولیت نیز بر دوش او نهاده شده است که اِعمال آن، حق را مقید و محدود می سازد.
به عنوان مثال، انسان در برابر حق حیاتی که خدا به او عنایت کرده، مسئول و مکلف به حفظ آن می باشد و نمی تواند خودسرانه و بدون اذن الهی، خود را در معرض هلاکت و نابودی قرار دهد؛ چنانکه آیه شریفه می فرماید:
وَ لا تُلْقُوا بِأَیْدیکُمْ إِلَى التَّهْلُکَه؛[۱۱] و خود را به هلاکت نیندازید.
مثال دیگر اینکه، انسان نمی تواند به بهانه اینکه خدا حق آزادی به او عنایت کرده است، خود را آزاد از هر قیدی تصور کند و حدود الهی را زیر پا بگذارد:
وَ مَنْ یَتَعَدَّ حُدُودَ اللَّهِ فَأُولئِکَ هُمُ الظَّالِمُونَ؛[۱۲] و کسانى که از حدود خدا تجاوز کنند، بى تردید ستمکارند.
بنابراین، ما انسانها که مخلوق، مربوب، وابسته و مملوک الهی هستیم، باید با پذیرش ولایت تشریعی خدا و با نصب العین قرار دادن عبارت «أَطیعُوا اللَّه»[۱۳] بدون چون و چرا از او اطاعت کرده و تسلیم و مطیع محض دین و اراده تشریعی او باشیم و از حقوق خدادادی خود در مسیری که مورد رضای اوست بهره بگیریم.
خداوند منان در آیاتی پس از اشاره به کتاب نازل شده بر پیامبر می فرماید:
اتَّبِعُوا ما أُنْزِلَ إِلَیْکُمْ مِنْ رَبِّکُمْ وَ لا تَتَّبِعُوا مِنْ دُونِهِ أَوْلِیاءَ؛[۱۴] آنچه را از سوى پروردگارتان به جانب شما نازل شده پیروى کنید، و از والیانی غیر او پیروى ننمایید.
و باید اعتبار و مشروعیت هر حکم و حقی را تنها در ارتباط با حقوق و خواست خداوند متعال بسنجیم و در برابر خواست الهی خود را در هیچ امری صاحب اختیار ندانیم:
وَ ما کانَ لِمُؤْمِنٍ وَ لا مُؤْمِنَهٍ إِذا قَضَى اللَّهُ وَ رَسُولُهُ أَمْراً أَنْ یَکُونَ لَهُمُ الْخِیَرَهُ مِنْ أَمْرِهِمْ وَ مَنْ یَعْصِ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ فَقَدْ ضَلَّ ضَلالاً مُبیناً؛[۱۵] و هیچ مرد و زن مؤمنى را نرسد هنگامى که خدا و پیامبرش کارى را حکم کنند براى آنان در کار خودشان اختیار باشد؛ و هرکس خدا و پیامبرش را نافرمانى کند یقیناً به صورتى آشکار گمراه شده است.
خداوند متعال حق تشریع خودسرانه احکام را حتی از پیامبر خود نیز سلب می کند؛ [۱۶] مثلاً مشرکان اصرار می ورزیدند که پیامبر در محتویات قرآن تغییراتی دهد، خدا به پیامبر دستور می دهد که در پاسخ آنان بگوید:
قُلْ ما یَکُونُ لی أَنْ أُبَدِّلَهُ مِنْ تِلْقاءِ نَفْسی إِنْ أَتَّبِعُ إِلاَّ ما یُوحى إِلَیَّ إِنِّی أَخافُ إِنْ عَصَیْتُ رَبِّی عَذابَ یَوْمٍ عَظیم؛[۱۷] بگو: مرا نرسد که آن را از نزد خود تغییر دهم؛ جز آنچه را به من وحى مى شود، پیروى نمى کنم؛ و اگر پروردگارم را نافرمانى کنم، از عذاب روزى بزرگ مى ترسم.
وقتی مشرکان به تکذیب پیامبر برخاستند قرآن دستور داد که در پاسخ آنان بگوید:
إِنْ هُوَ إِلاَّ وَحْیٌ یُوحى؛[۱۸] آنچه مى گوید چیزى جز وحى که بر او نازل شده نیست!
و این را نیز بدانیم که قرآن کسانی را که احکام و قوانین فردی و اجتماعی شان با دین الهی و کتاب آسمانی ناسازگار باشد، ظالم، فاسق و کافر نامیده است:
وَ مَنْ لَمْ یَحْکُمْ بِما أَنْزَلَ اللَّهُ فَأُولئِکَ هُمُ الظَّالِمُون؛[۱۹] و کسانى که بر طبق آنچه خدا نازل کرده داورى نکنند، مسلماً ستمکارند.
وَ مَنْ لَمْ یَحْکُمْ بِما أَنْزَلَ اللَّهُ فَأُولئِکَ هُمُ الْفاسِقُونَ؛[۲۰] و آنان که بر طبق آنچه خدا نازل کرده داورى نکنند، قطعاً بدکاراند.
وَ مَنْ لَمْ یَحْکُمْ بِما أَنْزَلَ اللَّهُ فَأُولئِکَ هُمُ الْکافِرُونَ؛[۲۱] و کسانى که بر طبق آنچه خدا نازل کرده داورى نکنند، مسلماً کافرند.
دلیل دیگر:
البته از بُعد دیگری نیز می توان به ضرورت خدامحوری و حاکمیت قوانین الهی در زندگی فردی و اجتماعی بشر اشاره کرد؛ بدین صورت که چون خداوند متعال از علم کامل و نامحدودی برخوردار است و اصالتاً حق و اهداف خلقت را می شناسد و به همه حقایق و تمامی ابعاد حیات آدمی، توانایی ها، نیازمندی ها، و استعدادها و مصالح فردی و اجتماعی، دنیوی و اخروی او آگاهی کامل دارد، بنابراین تنها اوست است که راه سعادت و مسیر کمال آدمی را می داند و قادر به هدایت وی به آن می باشد و قوانینی که وضع میک ند و یا حقوق و تکالیفی را که مقرر می کند، قطعاً مطابق حق و عدالت و تامین کننده همه نیازها و اهداف واقعی انسان به صورت مطلوب خواهد بود و می تواند به رشد و تکامل مادی و معنوی همه افراد جامعه به بهترین وجه ممکن مدد رساند.
آری آگاهی همه جانبه حضرت حق، نسبت به اشیاء و به ویژه نسبت به ابعاد آشکار و نهان انسان، بهترین دلیل بر برتری احکام او دارد؛ از این رو، در آیه ای می فرماید:
أَ فَحُکْمَ الْجاهِلِیَّهِ یَبْغُونَ وَ مَنْ أَحْسَنُ مِنَ اللَّهِ حُکْماً لِقَوْمٍ یُوقِنُونَ؛[۲۲] آیا آنها حکم جاهلیّت را (از تو) مى خواهند؟! و چه کسى بهتر از خدا، براى قومى که اهل یقین هستند، حکم مى کند؟
هدایت خداوند یک هدایت کامل و حقیقی و موافق با فطرت انسانی و در راستای هدف نهایی خلقت است؛ بنابراین شایسته و به نفع آدمی است که خود را تابع هدایت تشریعی و هدفمند خدا سازد و هدایتگری او را محور اصلی حیات فردی و اجتماعی خود قرار دهد:
قُلِ اللَّهُ یَهْدِى لِلْحَقِّ، افَمَنْ یَهْدى الَى الْحَقِّ احَقُّ أَنْ یُتَّبَعَ امَّنْ لَّا یَهِدِّى الَّا انْ یُهْدَى؛[۲۳] بگو: «تنها خدا به حق هدایت مى کند! آیا کسى که هدایت به سوى حق مى کند براى پیروى شایسته تر است، یا آن کس خود هدایت نمى شود مگر هدایتش کنند؟ شما را چه مى شود، چگونه داورى مى کنید؟!»
خداوند متعال به پیامبر خود نیز می فرماید:
قُلْ إِنَّ هُدَى اللَّهِ هُوَ الْهُدى وَ أُمِرْنا لِنُسْلِمَ لِرَبِّ الْعالَمینَ؛[۲۴] بگو: یقیناً هدایت خدا همان هدایت [ واقعى ] است، و ما مأموریم که تسلیم پروردگار جهانیان باشیم.
حقیقت دین نیز، چیزی جز تسلیم شدن به فرمان خدا نیست:
إِنَّ الدِّینَ عِنْدَ اللَّهِ الْإِسْلام؛[۲۵] مسلماً دین نزد خدا اسلام است.
بنابراین اخلاق، سیاست، اقتصاد، حقوق، دین و حکومتِ جامعه ای که معتقد به ولایت الهی باشد، از هم جدا نیست و قوانین و مقررات آن جامعه نمی تواند در تعارض با اهداف الهی و احکام دینی شکل بگیرد؛ چون اصولاً، وجوه زندگی انسان با هم ارتباط وثیق دارند و نمی توان آنها را جدای از هم قلمداد کرد. بدین ترتیب، دیدگاهی که تحت عنوان سکولاریسم مطرح می شود و لزوم تبعیت از خدا و دین الهی را حداقل در برخی از ابعاد زندگی انکار می کند، غیر قابل قبول است.
۲-۳٫ ولایت بر جامعه
ولایت سیاسی و فرمانروایی در عرصه های مختلف زندگی بشر از جمله شئون ربوبیت الهی می باشد که در آیات مختلفی بدان اشاره شده است:
وَ اعْتَصِمُوا بِاللَّهِ هُوَ مَوْلاکُمْ فَنِعْمَ الْمَوْلى وَ نِعْمَ النَّصیر؛[۲۶] و به خدا تمسّک جویید، که او مولا و سرپرست شماست! چه مولاى خوب، و چه یاور شایسته اى!
قَدْ فَرَضَ اللَّهُ لَکُمْ تَحِلَّهَ أَیْمانِکُمْ وَ اللَّهُ مَوْلاکُمْ وَ هُوَ الْعَلیمُ الْحَکیم؛[۲۷] خداوند راه گشودن سوگندهایتان را روشن ساخته؛ و خداوند مولاى شماست و او دانا و حکیم است.
هُنالِکَ الْوَلایَهُ لِلَّهِ الْحَق؛[۲۸] در آنجا ثابت شد که ولایت از آن خداوند بر حق است.
قُلْ أَعُوذُ بِرَبِّ النَّاسِ مَلِکِ النَّاسِ؛[۲۹] بگو به پروردگار مردم پناه مى برم، پادشاه مردم.
در آیاتی نیز به صورت مطلق، چه در عرصه تکوین و چه در عرصه تشریع، حقّ ولایت، حاکمیت و فرمانروایی از هر کسى جز خدا نفى مى شود:
ما لَهُمْ مِنْ دُونِهِ مِنْ وَلِیٍّ وَ لا یُشْرِکُ فی حُکْمِهِ أَحَدا؛[۳۰] براى آنها غیر از خداوند متعال، ولى دیگرى نیست و خداوند در حکم خود، احدى را شریک نمى کند.
از این رو، قرآن کسانی را که غیر خدا را ولی و سرپرست خود می گیرند سرزنش کرده و فرموده است:
قُلْ مَنْ رَبُّ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ قُلِ اللَّهُ قُلْ أَ فَاتَّخَذْتُمْ مِنْ دُونِهِ أَوْلِیاءَ لا یَمْلِکُونَ لِأَنْفُسِهِمْ نَفْعاً وَ لا ضَرًّا ؛[۳۱] بگو: «چه کسى پروردگار آسمانها و زمین است؟» بگو: «اللّه!» (سپس) بگو: «آیا اولیاء (سرپرستانی) غیر از او براى خود برگزیده اید که (حتّى) مالک سود و زیان خود نیستند؟!»
امّا مسلم است که از سویی اِعمال ولایت تشریعى خداوند و حاکمیّت وى به طور مستقیم امکان ندارد؛ بلکه حضور حاکم بشرى براى تدبیر امور جامعه و استیفای حقوق انسانها ضرورى است و بدون آن، حتّى با بودن قوانین الهى، زندگى اجتماعى از هم گسسته و دچار هرج و مرج مى گردد؛ چنانکه حضرت على علیه السلام در جواب خوارج که مى گفتند: «لا حکم الّا للّه»، و از آن نفی هرگونه حکومت و حاکم را استفاده می کردند، فرمودند:
نعم انّه لا حکم الّا للّه و لکن هؤلاء یقولون لا امره الّا للّه و انّه لابدّ للنّاس من امیر برّ او فاجر؛[۳۲] آرى، حکم منحصرا از آن خداست، ولى اینان مى گویند: فرمانروا غیر از خدا نیست؛ در حالى که مردم ناگزیر از یک زمامدارند؛ چه نیک و چه بد.
و سپس فلسفه این نیاز را در جهت بازپس گیرى حقوق ضعیفان از بى نیازان، گردآورى فىء و مالیات، تجهیز مردم براى جنگ با دشمن و تأمین امنیّت توضیح دادند.
از سوی دیگر، انسانها با وجود همه تفاوتهای ظاهری، در اصل انسان بودن، با یکدیگر برابرند، و همگی مخلوق و مملوک خداوند متعال هستند؛ چنانکه پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله فرمودند:
إنّ النّاس من آدم الى یومنا هذا مثل أسنان المشط، لا فضل لعربى على العجمى ولا للأحمر على الأسود إلّا بالتقوى؛[۳۳] مردم همه فرزندان آدم و همچون دانه هاى شانه با یکدیگر برابرند. عرب را بر عجم و سرخ را بر سیاه جز به ملاک تقوا برترى نیست.
با چنین نگرشی، هیچ یک از انسانها، از آن جهت که مخلوق و مملوک خدایند، حق هیچ گونه ولایت و حاکمیت و تصرفی در هیچ شأنی از شئون خود و دیگران را ندارند؛ زیرا تصرف در هر امری، تصرف در ملک غیر خواهد بود.
اصل آزادی نیز، که همه مکتب های الهی و غیر الهی از آن دم می زنند، به این معناست که هیچ کس، هیچ گونه سلطه ای بر دیگری ندارد و نمی تواند آزادی وی را محدود سازد.
قرآن، کسانی را که خودسرانه زمام حاکمیت را به دست می گیرند، «طاغوت» نامیده و دیگران را از پذیرش حاکمیت چنین افرادی نهی فرموده است:
یُریدُونَ أَنْ یَتَحاکَمُوا إِلَى الطَّاغُوتِ وَ قَدْ أُمِرُوا أَنْ یَکْفُرُوا بِهِ وَ یُریدُ الشَّیْطانُ أَنْ یُضِلَّهُمْ ضَلالاً بَعیداً؛[۳۴] مى خواهند براى داورى نزد طاغوت و حکّام باطل بروند؟! با اینکه به آنها دستور داده شده که به طاغوت کافر شوند.
بنابراین، حاکمیت خودسرانه هر انسانی و پذیرفتن آن، غاصبانه و با اعتقاد به توحید ناسازگار خواهد بود. حتی اگر تحت حاکمیت چنین افرادی منافع همه انسانها تأمین شود، باز ناعادلانه خواهد بود؛ زیرا حاکمیت که حق خداوند متعال است، غصب شده و عدالت که به معنای دادنِ حق هر صاحب حقی می باشد، تحقق نیافته است. چنین حکومتی همانند این است که عده ای وارد باغی پر از میوه های گوناگون شوند و بدون در نظر گرفتن حق و اجازه مالک، میوه ها را بین خود به عدالت تقسیم کنند.
با چنین نگرشی دیگر نمی توان حکومت بر دیگران را حقِ نخبگان یا فیلسوفان یا حکیمان یا اشراف و ثروتمندان [۳۵] و یا آنهایی که با قهر و غلبه در جنگ سلطه یافته اند [۳۶] دانست. حتی نمی توان نظریه دموکراسی [۳۷] را که حق حکومت را اصالتاً از آنِ مردم می داند [۳۸]، پذیرفت؛ زیرا همان طور که تک تک افراد، ذاتاً حق حاکمیت ندارند، جمع مردم و جامعه نیز ذاتاً و اصالتاً از چنین حقی برخوردار نیستند؛ چرا که همگی مملوک حقیقی خداوند بوده و هیچ گونه مالکیت حقیقی نسبت به خود و دیگران ندارند، در نتیجه برای حکومت بر دیگران یا تعیین حاکم، از هیچ گونه حق ذاتی برخوردار نیستند.
از این رو، تنها وجهی که باقی می ماند این است که بگوییم حکمت بالغه الهی اقتضاء می کند که برای پاسخگویی به این نیاز اجتماعی و اساسی بشر، افرادی را به عنوان جانشین خود منصوب کند و به آنان حق و اذن ولایت و حاکمیت عنایت کند تا نه توحید ربوبى خدشه دار شود و نه جامعه بدون حاکم رها گردد.
نگاه به آیات نیز نشان می دهد که خداوند متعال در طول تاریخ به این نیاز بشر پاسخ گفته و از کسانی نام می برد که به نصب الهی و به عنوان جانشین خداوند در روی زمین، حق ولایت و حاکمیت یافته اند؛ چنانکه در آیه ای اشاره می کند که خداوند متعال خطاب به حضرت داوود علیه السلام فرمودند:
یا داوُدُ إِنَّا جَعَلْناکَ خَلیفَهً فِی الْأَرْضِ فَاحْکُمْ بَیْنَ النَّاسِ بِالْحَق؛[۳۹] اى داوود! ما تو را در این سرزمین خلیفه و جانشین قرار داده ایم؛ پس میان مردم به حقّ حکم کن».
در این آیه، از خلافت حضرت داوود علیه السلام که به حقّ حکم کردن در بین مردم مى انجامد، به «جعل الهى» تعبیر شده است.[۴۰]
در آیه ای نیز از انتخاب طالوت به زمامداری از سوی خدایی که فرمانروایی از آن اوست، اشاره شده و نیز فرموده است زمانی که بنی اسرائیل به زمامداری طالوت اعتراض کرده و با دلایلی سست، خود را بر حکومت سزاوارتر می دانستند، پیامبرشان به آنان فرمود:
إِنَّ اللَّهَ اصْطَفاهُ عَلَیْکُمْ وَ زادَهُ بَسْطَهً فِی الْعِلْمِ وَ الْجِسْمِ وَ اللَّهُ یُؤْتی مُلْکَهُ مَنْ یَشاءُ وَ اللَّهُ واسِعٌ عَلیمٌ؛[۴۱] خدا او را بر شما برگزیده و وى را در دانش و نیروى جسمى فزونى داده؛ و خدا زمامدارى اش را به هر کس که بخواهد عطا مى کند؛ و خدا بسیار عطا کننده و داناست.
در فضای اسلامی نیز، خداوند متعال پیامبر خود را به مقام ولایت منصوب می کند:
النَّبِیُّ أَوْلى بِالْمُؤْمِنینَ مِنْ أَنْفُسِهِمْ؛[۴۲] پیامبر ، نسبت به مؤمنان از خودشان اولى و سزاوارتر است.
إِنَّما وَلِیُّکُمُ اللَّهُ وَ رَسُولُهُ؛[۴۳] سرپرست و دوست شما فقط خدا و رسول اوست.
پیامبر اسلام نیز از سوی خدا حق زعامت سیاسی و رهبری اجتماع را پیدا می کند و مردم نیز مأمور به پیروی و اطاعت از او می گردند:
وَ ما آتاکُمُ الرَّسُولُ فَخُذُوهُ وَ ما نَهاکُمْ عَنْهُ فَانْتَهُوا؛[۴۴] آنچه را رسول خدا براى شما آورده بگیرید (و اجرا کنید)، و از آنچه نهى کرده خوددارى نمایید.
یا أَیُّهَا الَّذینَ آمَنُوا أَطیعُوا اللَّهَ وَ رَسُولَهُ وَ لا تَوَلَّوْا عَنْهُ وَ أَنْتُمْ تَسْمَعُونَ؛[۴۵] اى کسانى که ایمان آورده اید! خدا و پیامبرش را اطاعت کنید؛ و سرپیچى ننمایید در حالى که (سخنان او را) مى شنوید!
مفهوم اطاعت در این آیه مطلق بوده و اعم از اطاعت در امور اقتصادی، اجتماعی، سیاسی، عبادی و … است.
از مهمترین شاخه های ولایت سیاسی، قضاوت و داوری در جامعه است که قرآن مسلمانان را مکلف به پذیرش بی چون و چرای داوری های پیامبر می کند:
فَلا وَ رَبِّکَ لا یُؤْمِنُونَ حَتَّى یُحَکِّمُوکَ فیما شَجَرَ بَیْنَهُمْ ثُمَّ لا یَجِدُوا فی أَنْفُسِهِمْ حَرَجاً مِمَّا قَضَیْتَ وَ یُسَلِّمُوا تَسْلیما؛[۴۶] به پروردگارت سوگند که آنها مؤمن نخواهند بود، مگر اینکه در اختلافات خود، تو را به داورى طلبند؛ و سپس از داورى تو، در دل خود احساس ناراحتى نکنند؛ و کاملا تسلیم باشند.
و اساساً شرط ایمان و راه رسیدن به رستگاری، ضمن تسلیم بودن در برابر حضرت حق، اطاعت از رسول الهی دانسته شده است:
إِنَّما کانَ قَوْلَ الْمُؤْمِنینَ إِذا دُعُوا إِلَى اللَّهِ وَ رَسُولِهِ لِیَحْکُمَ بَیْنَهُمْ أَنْ یَقُولُوا سَمِعْنا وَ أَطَعْنا وَ أُولئِکَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ؛[۴۷] گفتار مؤمنان هنگامى که آنان را به سوى خدا و پیامبرش مى خوانند تا میانشان داورى کند، فقط این است که مى گویند: شنیدیم و اطاعت کردیم و اینانند که پیروزند.
از شاخه های دیگر ولایت سیاسی، اداره امور مالی و اقتصادی مسلمانان است که در این زمینه نیز خداوند متعال به پیامبرش دستور می دهد:
خُذْ مِنْ أَمْوالِهِمْ صَدَقَهً تُطَهِّرُهُمْ وَ تُزَکِّیهِمْ بِها؛[۴۸] از اموال آنها صدقه اى (بعنوان زکات) بگیر، تا به وسیله آن، آنها را پاک سازى و پرورش دهى.
گروه دیگری که از ناحیه خداوند متعال حق زعامت و رهبری را دریافت می کنند و دیگران نیز مأمور به اطاعت از آنان می شوند، کسانی هستند که قرآن از آنان با عنوان «اولی الامر» یاد می کند:
یا أَیُّهَا الَّذینَ آمَنُوا أَطیعُوا اللَّهَ وَ أَطیعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِی الْأَمْرِ مِنْکُم؛[۴۹] اى کسانى که ایمان آورده اید! اطاعت کنید خدا را! و اطاعت کنید پیامبر خدا و اولواالأمر را.
در روایات اسلامی، «اولی الامر» بالاصاله و واقعی را به معصومین تعبیر کرده اند [۵۰] که قطعاً اولین مصداق آن حضرت علی علیه السلام است که در شأن ایشان، آیه می فرماید:
إِنَّما وَلِیُّکُمُ اللَّهُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذینَ آمَنُوا الَّذینَ یُقیمُونَ الصَّلاهَ وَ یُؤْتُونَ الزَّکاهَ وَ هُمْ راکِعُونَ؛[۵۱] سرپرست و دوست شما فقط خدا و رسول اوست و مؤمنانى [ مانند على بن ابى طالب اند ] که همواره نماز را برپا مى دارند و در حالى که در رکوعند [ به تهیدستان ] زکات مى دهند.
در این آیه، سرپرست مردم معرفی می شود و به گفته شیعه و سنی مصداق «الَّذینَ آمَنُوا»، حضرت علی علیه السلام می باشد. از این رو، وی به عنوان ولی امر جامعه اسلامی خطاب به مردم می فرماید:
وَ أَمَّا حَقِّی عَلَیْکُمْ … وَ الْإِجَابَهُ حِینَ أَدْعُوکُمْ وَ الطَّاعَهُ حِینَ آمُرُکُم؛ [۵۲] حق من بر شماست که … چون شما را بخوانم، بیایید و چون فرمان دهم، اطاعت کنید.
و در جای دیگر میفرماید:
وَ لِی عَلَیْکُمُ الطَّاعَهُ وَ أَلَّا تَنْکُصُوا عَنْ دَعْوَهٍ وَ لَا تُفَرِّطُوا فِی صَلَاح؛ [۵۳] اطاعت من بر شما واجب است و نباید از من سرپیچی کنید و در انجام آن صلاح است، سستی ورزید.
البته بدیهی است که برای تحقق عینی و خارجی یک حکومت الهی و مشروع، مقبولیت مردمی نیز مورد نیاز است. بر همین اساس دین اسلام تحقق عینی مشروع ترین حکومت ها یعنی حکومت معصومان را نیز منوط به مقبولیت و پذیرش عمومی احاد جامعه دانسته و استفاده از هرگونه زور و اجباری در این جهت را ممنوع می داند. بر همین اساس است که وجود نازنین امیرالمؤمنین سالیانی دراز رنج مظلومیت را متحمل شده و خود را بر جامعه تحمیل نکرد.
بعد از امیرالمؤمنینu نیز، امامان شیعه و در زمان غیبت نیز ولی فقیه جامع الشرایط حق حاکمیت و ولایت سیاسی را می یابند که این مسأله در جای خود، بررسی و اثبات شده است.
این مبناى فکرى، براى شیعیان چنان روشن بوده که پیوسته دولت هاى عصر حضور ائمّه را دولت هاى جائر تلقّى نموده و حکومت آنها را با صرف نظر از شیوه رفتارشان، ظالمانه و غیر قانونى مى دانسته اند.
به این ترتیب، روح حاکم بر چنین بینشی عبارت است از:
محوریت و حاکمیت ولی عالم هستی (خداسالاری) و سریان دادن حکم و نظر خداوند متعال که همان دین اسلام است در تمامی روابط اجتماعی و تداوم آن با حاکمیت رسول اعظم و اوصیاء معصومین ایشان و سپس فقهاء جامع الشرایط، در پرتو «مشروعیت الهی» و «مقبولیت مردمی».
[۱] . وَ لَمْ یَکُنْ لَهُ شَریکٌ فِی الْمُلْک؛ و نیست برای او شریکی در فرمانروایی. (سوره اسراء: ۱۱۱ و سوره فرقان: ۲).
[۲]. سوره سبأ: ۲۲٫
[۳] . سوره انعام: ۵۷٫
[۴] . بنگرید به: آیت الله مکارم شیرازی، تفسیر نمونه، ج۵، ص۲۶۵٫
[۵] . سوره یوسف: ۴۰٫
[۶] . بنگرید به: آیت الله مکارم شیرازی ، ج۲، ص ۵۹۵٫
[۷] . سور آل عمران: ۶۴٫
[۸] . بنگرید به: آیتالله مکارم شیرازی، همان
[۹] . بنگرید به: سید حسین نصر، جوان مسلمان و دنیای متجدد، ص۴۹
[۱۰] . بنگرید به: سید علی میرموسوی و …، مبانی حقوق بشر، ص۱۵۹٫
[۱۱] . سوره بقره: ۱۹۵٫
[۱۲] . سوره بقره: ۲۲۹٫
[۱۳] . سوره های آل عمران:۳۲ و نساء: ۵۹ و مائده: ۹۲ و انفال: ۱ و…
[۱۴] . سوره اعراف: ۳٫
[۱۵] . سوره احزاب: ۳۶٫
[۱۶]. البته باید توجه داشت پیامبر در مواردی تشریع احکامی را از خدا خواسته و خداوند نیز برای ابراز عظمت او، درخواست او را پذیرفته است که در این موارد کار پیامبر جز یک درخواست آن هم به ضمیمه تصویب چیز دیگر نبوده است و یا اینکه در خصوص این موارد اختیاراتی به پیامبر داده شده است.
[۱۷] . سوره یونس: ۱۵٫
[۱۸] . سوره نجم: ۴٫
[۱۹] . سوره مائده: ۴۵٫
[۲۰] . سوره مائده: ۴۷٫
[۲۱] . سوره مائده: ۴۴٫
[۲۲] . سوره مائده: ۵۰٫
[۲۳] . سوره یونس: ۳۵٫
[۲۴]. سوره انعام: ۷۱٫
[۲۵]. سوره آل عمران: ۱۹٫
[۲۶] . سوره حج: ۷۸٫
[۲۷] . سوره تحریم: ۲٫
[۲۸] . سوره کهف: ۴۴٫
[۲۹] . سوره ناس: ۱- ۳٫
[۳۰]. سوره کهف: ۲۶٫
[۳۱] . سوره رعد: ۱۶
[۳۲] . نهج البلاغه: خطبه ۴۰٫
[۳۳] . محمّد باقر مجلسى، بحارالانوار، ج ۲۲، ص ۳۴۸٫
[۳۴]. سوره نساء: ۶۰٫
[۳۵] . برخی حق حکومت را به طبقه یا دسته خاصّى از مردم اختصاص مى دهند؛ مثل متفکرانی از یونان که فقط طبقه اشراف را شایسته حکومت و اداره جامعه مى دانستند.
[۳۶] . گروهى منشأ حق حکومت را «زور و غلبه» می دانند و معتقدند اگر یک یا چند نفر توانستند به زور بر مقدرات جامعه اى حاکم شوند، وارث تمام حقوق بوده، قانونگذارى، فرمانروایى و هر گونه مجازات زیردستان براى آنها مشروع است. این نظر مبناى دیدگاه حکومت هاى «استبدادى و دیکتاتورى» است.
[۳۷] . اساس نظریه دموکراسی در این است که حکومت اصالتاً مال مردم و حق آنهاست و رأی مردم است که به شخص حاکم و حکومت او مشروعیت بخشیده و اعتبار قانونی و اعمال قدرت از جانب او را تامین می کند.
[۳۸] . برخى از متفکران غربى مانند «روسُو» و دیگران حق حکومت را به اکثریت مردم- از هر طبقه اى که باشند مى دهند- و مى گویند: حق حاکمیّت و حکومت از آن فرد فردِ مردم است. آنها به قانونى مشروعیت مى دهند که برخواسته هاى عامه مردم مبتنى باشد و آن حکومتى را بر حق مى دانند که از رأى اکثریت مردم ریشه گرفته باشد.
[۳۹] . سوره ص: ۲۶
[۴۰] . آیاتى دیگر در زمینه جعل الهی: بقره: ۲۵۱؛ نساء: ۵۴؛ مائده:۲۰؛ یوسف: ۱۰۱؛ ص:۳۵٫
[۴۱] . سوره بقره: ۲۴۷٫
[۴۲] . سوره احزاب: ۶٫
[۴۳] . سوره مائده: ۵۵٫
[۴۴] . سوره حشر: ۷٫
[۴۵] . سوره انفال: ۲۰٫
[۴۶] . سوره نساء: ۶۵٫
[۴۷] . سوره نور: ۵۱٫
[۴۸] . سوره توبه: ۱۰۳٫
[۴۹] . سوره نساء: ۵۹٫
[۵۰] . زیرا آیه، اطاعت از اولی الامر را در کنار اطاعت از خدا و رسول قرار داده است. بنابراین ولیّ امر نمی تواند کسی جز معصوم باشد؛ زیرا اطاعت مطلق از غیر معصوم جایز نیست. به بیان دیگر، محال است خداوند متعال اطاعت مطلق از غیر معصوم را در مرتبه رسول واجب گرداند، چون از غیرمعصوم اشتباه و عصیان سر می زند و اگر مردم اطاعت نکنند خلاف «اطیعوا» (دوم) عمل کرده اند و اگر اطاعت کنند، چون نافرمانی از خداست خلاف «اطیعوا» (اول) عمل کرده اند؛ برای مثال اگر اولی الامر غیر معصوم، امر به تصاحب مال دیگری صادر کند، اقتضای «اطیعوا» (دوم) اطاعت است؛ ولی اقتضای «اطیعوا» (اول) مخالفت است و این تضاد محال است، پس حکم عقل این است که اولی الامر باید معصوم باشد تا هیچگاه بر خلاف خدا و رسولش حکم نکند.
[۵۱] . سوره مائده: ۵۵٫
[۵۲] . نهج البلاغه: خطبه ۳۴٫
[۵۳] . نهج البلاغه: نامه ۵۰٫
بازدیدها: 37