چیستی انقلاب

advanced divider

واژهٔ «انقلاب» در لغت به معنای برگشتگی، تبدیل، تحول و تغییر ماهیت است. اما در اصطلاح، دارای کاربرد فراوان و تعریف‌های گوناگون می‌باشد. تقریباً بیشتر علوم از این واژه استفاده کرده و هر یک تعبیر و تعریف خاصی از آن ارائه داده‌اند. هرچند تفکر دربارهٔ پدیدهٔ انقلاب و بحث از آن در گذشته و حتی در جوامع باستانی نیز وجود داشته است، اما تاکنون دربارهٔ معنای اصطلاحی این پدیده توافقی حاصل نشده است؛ زیرا برخی آن را بر اساس نیّت‌های انقلابیون، برخی بر پایهٔ پیامدهای انقلاب و پاره‌ای نیز بر اساس فرایند انقلاب تعریف کرده‌اند.

برای روشن شدن معنای اصطلاحی انقلاب و تفاوت آن با دیگر واژه‌های مشابه، به توضیح مهم‌ترین تحولات سیاسی ـ اجتماعی و اصطلاحات مربوط به آن‌ها می‌پردازیم:

الف) گاهی در یک جامعه، جنبش و حرکتی از سوی خود حاکمیت و دولت‌مردان، در فضایی آرام و مسالمت‌آمیز، برای ایجاد تغییر تدریجی و روبنایی در ساختار سیاسی و اجتماعی، جهت بهبود شرایط یا تحت فشار جامعه صورت می‌گیرد. در اصطلاح علوم اجتماعی و سیاسی به این نوع حرکت و تغییر، «رِفرُم (اصلاح)» گفته می‌شود.

ب) گاهی نیز جنبش و حرکتی به‌وسیلهٔ گروهی از درون قدرت حاکم و غالباً نظامی، به‌صورت غیرقانونی و توطئه‌آمیز، بر ضد حاکمیت صورت می‌گیرد که پایگاه مردمی ندارد و گاه نیز با دخالت عوامل بیگانه همراه است.

در این نوع جنبش‌ها، ارزش‌ها و ساختار نظام تغییر اساسی و بنیادی نمی‌یابد؛ بلکه هدف از آن رسیدن به قدرت، کنار گذاشتن حاکم و هیئت حاکمه و عهده‌داری تدبیر نظام و حداکثر تغییر قوانین مخالف خود می‌باشد. انتخاب رهبری در آن نیز بر زور یا سلسله‌مراتب نظامی استوار است و مردم در تعیین او نقشی ندارند. در اصطلاح، به چنین جنبش و حرکتی «کودتا» گفته می‌شود.

ج) گاهی نیز جنبش و حرکتی از سوی قشر یا اقشاری از مردم، به‌صورت مقطعی و اعتراض‌آمیز علیه نظام حاکم صورت می‌پذیرد که هدف از آن تنها از میان برداشتن افراد خاصی در حاکمیت یا زدودن موضوعی خاص در حکومت است، بی‌آنکه تغییر نظام سیاسی ـ اجتماعی را هدف قرار دهد. به این نوع جنبش و حرکت، «شورش» اطلاق می‌شود.

د) گاهی نیز حرکتی اعتراض‌آمیز و همراه با خشونت داخلی از سوی بخش عمده‌ای از جمعیت، بر ضد نظام حاکم و با هدف ایجاد تغییرات اساسی و بنیادین انجام می‌گیرد. حال اگر این تغییرات تنها در ساختار سیاسی باشد، به آن «انقلاب سیاسی» گفته می‌شود و اگر علاوه بر ساختار سیاسی، تغییر بنیادین ساختار اقتصادی و اجتماعی را نیز به دنبال داشته باشد، به آن «انقلاب اجتماعی» می‌گویند.

از این رو شهید مطهری در تعریف انقلاب چنین می‌گوید:

«انقلاب عبارت است از طغیان و عصیان یک ناحیه یا یک سرزمین علیه نظم حاکم موجود برای ایجاد نظمی مطلوب.»

یکی دیگر از معروف‌ترین تعریف‌ها که مبتنی بر پیامدهای انقلاب است و معیارهای یک انقلاب سیاسی ـ اجتماعی را مشخص می‌سازد، تعریف «ساموئل هانتینگتون» می‌باشد. وی دربارهٔ چیستی انقلاب می‌گوید:

«انقلاب یک تغییر سریع بنیانی در ارزش‌ها و باورهای مسلط، نهادهای سیاسی، ساختارهای اجتماعی، رهبری و روش‌ها و فعالیت‌های حکومتی یک جامعه، توأم با خشونت داخلی است.»

بنابراین، زمانی می‌توان یک حرکت سیاسی را به‌عنوان انقلاب شناسایی کرد که همراه با خشونت داخلی باشد و منجر به تغییر نظام و ساختار سیاسی حاکم و دگرگونی ارزش‌ها و باورهای مسلط بر جامعه گردد.

از این رو می‌توان گفت که انقلاب در روند خود باید چند مرحله را بگذراند:

  • براندازی
  • انتقال و جابه‌جایی قدرت
  • پاک‌سازی مهره‌های اصلی حکومت قبلی
  • تثبیت نظام جدید، سازندگی و تحقق آرمان‌های انقلاب

با توجه به تعریف و مطالب مذکور، می‌توان چند نکتهٔ اساسی را در ارتباط با انقلاب مطرح ساخت:

با وجود سریع و ناگهانی بودن وقوع انقلاب، روند شکل‌گیری آن نسبتاً طولانی است. از زمان شروع نهضت و تحقق شرایط انقلاب تا سرنگونی نظام پیشین و جایگزینی نظام جدید، مدتی طول می‌کشد؛ برخلاف کودتا که زمان سرنگونی و شروع به سازندگی عملاً هم‌زمان صورت می‌گیرد.
در روند انقلاب، اصولاً اعمال زور و خشونت به‌گونه‌ای متقابل صورت می‌گیرد؛ زیرا نه حکومت بدون مقاومت تسلیم انقلابیون می‌شود و نه انقلابیون در صورت لزوم از اعمال خشونت پرهیز می‌کنند.
در انقلاب، بخش عمده‌ای از جمعیت به شکلی مؤثر بسیج می‌شوند.
مشارکت مردمی در انقلاب مستلزم عناصری مانند ساماندهی، رهبری و ایدئولوژی است و هرچه ایدئولوژی قوی‌تر باشد، بسیج گروه‌ها نیز گسترده‌تر خواهد بود.
تغییرات انقلاب عمیق و زیربنایی بوده و ارزش‌های جدیدی جایگزین ارزش‌های پیشین می‌گردد. در انقلاب، اصولاً نظام تغییر می‌کند، نه آنکه صرفاً درون نظام تغییراتی ایجاد شود.

                                                              

 

[1] . revolution

شرایط پیدایی انقلاب

advanced divider

مسلم است که هیچ انقلابی به‌طور ناگهانی پدید نمی‌آید؛ بلکه زمینه‌های آن به‌تدریج شکل می‌گیرند و در مسیر طولانی خود به مرحلهٔ انفجار می‌رسند. به‌طور کلی می‌توان گفت که انقلاب در زمان و مکانی به وقوع می‌پیوندد که شرایط دوقطبی بر جامعه حاکم باشد؛ بدین صورت که ابتدا مشروعیت قدرت سیاسی به چالش کشیده می‌شود و مقبولیت آن به‌شدت کاهش می‌یابد و سپس نیروها و گروه‌های اجتماعی ـ که به قدرت خود اطمینان کافی می‌یابند ـ از نظام سیاسی روی‌گردان شده و در مقابل آن ایستادگی می‌کنند.

بنابراین عوامل متعددی ایجادکنندهٔ انقلاب است که اگر بخواهیم آن‌ها را در یک دسته‌بندی کلی بازگوییم، می‌توان به موارد زیر اشاره کرد:

  • نارضایتی عمیق از وضع موجود

نخستین عاملی که منشأ روان‌شناختی ـ اجتماعی دارد، نارضایتی عمیق توده‌های عظیم مردمی از وضعیت یک یا چند جنبهٔ مختلف اجتماعی، فرهنگی، سیاسی و اقتصادی است که می‌تواند زمینهٔ ظهور سایر عوامل و شرایط تحقق انقلاب را نیز فراهم آورد.

در ایجاد نارضایتی عمیق، گرچه مهم‌ترین عامل تشدید تضاد میان ارزش‌های مسلط بر سیستم سیاسی و ارزش‌های حاکم بر گروه‌های اجتماعی است، اما عوامل تأثیرگذار دیگری نیز وجود دارند که از جملهٔ آن‌ها می‌توان به موارد زیر اشاره کرد:

عوامل سیاسی، اقتصادی ـ اجتماعی و فرهنگی؛ فقر طبقات عظیم اجتماعی؛ فساد در طبقهٔ هیئت حاکمه؛ برقراری خفقان و سلب آزادی‌های فردی و اجتماعی؛ بی‌اعتنایی به ارزش‌های مسلط جامعه؛ گرانی؛ سلطه و نفوذ مستقیم یا غیرمستقیم بیگانگان.

یک دسته‌بندی کلی از رژیم‌هایی که در آن‌ها انقلاب صورت پذیرفته، نشان می‌دهد که این نوع رژیم‌ها دارای ویژگی‌های زیر بوده‌اند: تمرکز کلیهٔ اختیارات حکومتی در دست اقلیتی محدود یا تنها یک نفر؛ حاکمیت فساد بر روابط جاری در کشور؛ تکیهٔ قدرت سیاسی بر طبقهٔ سرمایه‌دار و مرفه؛ توسل به نظامیان برای تداوم حکومت؛ اتکا به قدرت‌های خارجی به دلیل فقدان حمایت مردمی؛ در اختیار داشتن مطلق رسانه‌های گروهی؛ بی‌توجهی یا کم‌توجهی به رفاه، آسایش و بهبود وضعیت عمومی جامعه؛ و در نهایت بی‌اعتنایی به ارزش‌های حاکم بر جامعه، از جمله عقاید، آداب و رسوم مردم.

  • تغییر و گسترش ایدئولوژی‌های جدید و جایگزین

شکل‌گیری هر انقلابی، افزون بر نارضایتی، نیازمند ایدئولوژی جایگزین برای تغییر حکومت است. بنابراین تا زمانی که جایگزینی مناسب برای نظام حکومتی وجود نداشته باشد، بی‌گمان نظام حکومتی تغییر نخواهد کرد؛ هرچند ممکن است نوع دیگری از تغییر و تحول، از قبیل کودتا، رفرم یا شورش، صورت پذیرد.

برینتون، یکی از نظریه‌پردازان انقلاب، معتقد است که هیچ انقلابی بدون گسترش اندیشه و ایدئولوژی جدید شکل نمی‌گیرد.

ایدئولوژی در هر انقلاب، در چگونگی پیروزی آن، نوع حکومت جایگزین و حتی در مراحل و تحولات پس از پیروزی نیز نقش بسزایی دارد. به‌عنوان مثال، انقلابی که در آن یک ایدئولوژی شناخته‌شده، واحد و سازگار با ویژگی‌های فرهنگی جامعه گسترش یابد، زودتر فراگیر می‌شود، بسیج توده‌ها را در پی می‌آورد، سریع‌تر به پیروزی می‌رسد و پس از آن نیز بی‌ثباتی‌های کمتری خواهد داشت. اما هرچه ایدئولوژی‌ها متعددتر باشند، می‌توانند مشکلاتی را هم در پیدایی و هم در استمرار ایجاد کنند و حتی به موضوع درگیری پس از انقلاب بدل شوند.

  • گسترش روحیهٔ انقلابی

روحیهٔ انقلابی پدیده‌ای روان‌شناختی و مرحله‌ای بالاتر از نارضایتی از وضع موجود است. مراد از این روحیه، به وجود آمدن روحیهٔ مقاومت و حس پرخاشگری علیه نظام سیاسی حاکم و پذیرش سختی‌های مراحل انقلاب است. با چنین روحیه و اراده‌ای، فرد اعتمادبه‌نفس می‌یابد و در برابر راه‌حل‌های اصلاح‌گرایانه و سیاست‌های سرکوب‌گرانهٔ حکومت می‌ایستد. این روحیه باید دست‌کم در میان گروهی از نخبگان و توده‌ها ظهور یابد؛ از این رو تا هنگامی که این پدیده روی نداده باشد ـ هرچند شرایط دیگر محقق باشند ـ انقلابی به وقوع نمی‌پیوندد.

  • رهبری و نهادهای بسیج‌گر

چنانچه سه عامل فوق در سطح جامعه و مردم پدیدار گردد، اما رهبری و نهادهای بسیج‌گر وجود نداشته باشد که به فعال‌سازی نارضایتی‌ها، طرح ایدئولوژی جایگزین، هدایت روحیهٔ انقلابی و مدیریت حرکت انقلابی بپردازد، انقلاب محقق نخواهد شد.

بنابراین پیروزی انقلاب نیازمند رهبری است تا بتواند با استفاده از نارضایتی‌های موجود و ایدئولوژی جایگزین، انقلاب را به پیش برد. نبودِ رهبر آگاه و انقلابی، موجب انحراف مسیر انقلاب و تفرقه میان گروه‌های انقلابی می‌شود. البته انقلاب ممکن است دارای رهبری واحد باشد، یا به‌صورت مشترک انجام پذیرد، یا آنکه در هر مرحله فرد خاصی رهبری آن را بر عهده داشته باشد.

بنابراین مهم‌ترین ویژگی‌های انقلاب، بنیادین بودن تغییرات، مردمی بودن آن، وجود رهبری و همچنین ارائهٔ طرحی برای آینده از سوی انقلابیون است.

دوران بعد از پیروزی انقلاب

advanced divider

برای رهبران و گروه‌های انقلابی، دشوارترین و پیچیده‌ترین مرحله انقلاب، دوران پس از پیروزی و غلبه بر قدرت سیاسی حاکم است. هر انقلابی که بتواند بدون آنکه آرمان‌ها و نهادهای انقلابی آن دچار خسارت‌های اساسی شود، این مرحله را پشت سر بگذارد، موفقیت و تداوم خود را برای سالیان متمادی تضمین کرده است.

مهم‌ترین مسائلی که انقلابیون در این مرحله با آن مواجه‌اند، عبارت‌اند از:

الف) پس از شکست قدرت سیاسی حاکم، قدرت اجتماعی جایگزین آن می‌شود و انقلابیون ناچارند به‌سرعت وظایف و مسئولیت‌های قدرت سیاسی را بر عهده گیرند و از عهده اجرای آن‌ها نیز برآیند؛ در حالی که از یک‌سو، بسیاری از نیروهای انقلابی فاقد تخصص و تجربه کافی در امور اجرایی‌اند و از سوی دیگر، انتظارات و توقعات گروه‌های اجتماعی از نظام جدید به‌شدت افزایش می‌یابد. این عوامل می‌توانند انقلاب را با مشکلات و گرفتاری‌های فراوانی مواجه سازند.

ب) سقوط رژیم سیاسی پیشین به معنای نابودی کامل ماشین اجرایی دولت نیست و زمان قابل‌توجهی لازم است تا تمامی ارزش‌ها، نهادها، ساختارها و افراد وابسته به رژیم گذشته از صحنه خارج شوند و جای خود را به نظام جدید بدهند؛ ازاین‌رو، قدرت سیاسی نوپا در کنار سازندگی، ناگزیر است بخشی از توان خود را صرف از میان بردن آثار و بقایای نظام پیشین کند.

ج) با سقوط رژیم سیاسی، مبارزه و درگیری انقلابیون پایان نمی‌یابد، بلکه به شکلی دیگر و گاه با شدتی بیش از گذشته ادامه پیدا می‌کند. این مبارزه در دو جبهه شکل می‌گیرد:

  1. جبهه داخلی: انقلابیون در درون جامعه با دو گروه از مخالفان روبه‌رو هستند:

گروه نخست، کسانی‌اند که به رژیم سیاسی گذشته وابسته بوده و از آن منتفع می‌شده‌اند و اکنون با سقوط آن رژیم، منافع و ارزش‌های خود را در خطر می‌بینند و به مخالفت با نظام انقلابی جدید می‌پردازند. سلطنت‌طلبان از جمله این مخالفان‌اند که در انقلاب‌های فرانسه، روسیه و ایران حضور داشته‌اند.

گروه دوم، افرادی هستند که در سرنگونی رژیم سیاسی پیشین با سایر انقلابیون توافق و همکاری داشته و گاه حتی ائتلاف رسمی میان آن‌ها شکل گرفته است، اما درباره نظام جایگزین و نوع ساختار سیاسی آینده با یکدیگر توافق ندارند و هر یک می‌کوشند نظامی مطابق خواسته‌ها و آرمان‌های خود ایجاد کنند. بدیهی است این گروه نیز هرگاه از دستیابی به پیروزی نسبی یا حداقل تفاهم با انقلابیون حاکم ناامید شوند، به صف مخالفان می‌پیوندند و مبارزه‌ای جدی را علیه آنان آغاز می‌کنند.

  1. جبهه خارجی: در خارج از قلمرو حاکمیت سیاسی نیز انقلابیون با دو نوع مخالفت مواجه می‌شوند:

نوع نخست، مخالفت نظام‌هایی است که نوع حاکمیت، نمادها و ارزش‌های مسلط آن‌ها شباهت زیادی به قدرت سیاسی ساقط‌شده دارد و با شکست آن نظام، بیم آن دارند که گروه‌های اجتماعی جامعه خودشان نیز به حرکت‌های انقلابی تشویق شوند. ازاین‌رو می‌کوشند به جامعه انقلابی نوپا ضربه بزنند و از تداوم، استحکام و تثبیت آن جلوگیری کنند.

نوع دوم، مخالفت نظام‌های سیاسی‌ای است که با رژیم ساقط‌شده روابط نزدیک، منافع مشترک یا نفوذ سیاسی داشته‌اند و از حامیان آن به شمار می‌رفتند؛ با سقوط آن رژیم، منافع این نظام‌ها از سوی حاکمان جدید در معرض تهدید قرار می‌گیرد و طبیعی است که در مخالفت با انقلابیون از هیچ تلاشی فروگذار نکنند.

در بسیاری از انقلاب‌های بزرگ و موفق جهان، هنگامی که مخالفان خارجی از انحراف یا شکست انقلاب از طریق توطئه‌های براندازانه، شورش‌های داخلی، ایجاد فضای ترور و وحشت، تفرقه‌افکنی و حمایت یا هدایت ضدانقلابیون داخلی ناامید شده‌اند، به رویارویی نظامی مستقیم روی آورده‌اند؛ هرچند در اغلب موارد این برخوردها نتیجه‌ای معکوس به همراه داشته است، زیرا جنگ خارجی موجب افزایش انسجام اجتماعی و تقویت حمایت عمومی از قدرت سیاسی جدید می‌شود و فشارهای درونی بر نظام نوپا را کاهش می‌دهد.

شرط اصلی و اساسی پیروزی انقلابیون بر همه مشکلات سیاسی ـ اجتماعی و مخالفت‌های داخلی و خارجی، حفظ وحدت و یکپارچگی در سه رکن بنیادین انقلاب، یعنی رهبری، مردم و ایدئولوژی است. هرچه انسجام مردمی بیشتر، رهبری قاطع‌تر و ایدئولوژی انقلاب پاسخ‌گوی ابعاد گسترده‌تری از زندگی اجتماعی باشد، موفقیت و تداوم انقلاب نیز افزون‌تر خواهد بود.

آفات انقلاب

advanced divider

مهم‌ترین آفات انقلاب عبارت‌اند از:

  1. نفوذ فرصت‌طلب‌ها

در همه انقلاب‌ها، این گروه با تغییر ظاهر و فریب انقلابیون واقعی، در ارگان‌ها و نهادهای مختلف جامعه و حتی در دستگاه رهبری نفوذ می‌کنند. اگرچه در ظاهر، انقلابی‌تر از انقلابیون به نظر می‌رسند، اما به دلیل نداشتن اعتقاد حقیقی به آرمان‌های انقلاب، زمینه‌های انحراف را فراهم می‌سازند.

فرصت‌طلب‌ها به دو گروه تقسیم می‌شوند:

گروه اول، افرادی هستند که هیچ عقیده‌ای جز جاه‌طلبی و کسب موقعیت‌ها و امتیازات اجتماعی ندارند و خود را با هر نوع نظام سیاسی سازگار می‌کنند. این افراد مهارت بالایی در تغییر موضع برای جلب نظر جریان حاکم دارند.

گروه دوم، کسانی‌اند که دارای عقایدی متضاد با نظریه حاکم هستند و هنگامی که از مواجهه مستقیم با انقلابیون مأیوس می‌شوند، با تغییر ظاهر و نفوذ در ساختار سیاسی، در زمان مناسب ضربه خود را از درون به انقلاب وارد می‌کنند.

  1. بازگشت تدریجی به ارزش‌های فرهنگی طردشده

در هر جامعه انقلابی، با سقوط نظام سیاسی پیشین، ارزش‌های مسلط آن بلافاصله از میان نمی‌رود. از جمله ارزش‌های مذموم از نگاه انقلابیون می‌توان به تجمل‌پرستی، راحت‌طلبی، فساد اخلاقی، تبعیض، بی‌عدالتی و رشوه‌خواری اشاره کرد. در صورتی که مبارزه‌ای مستمر با ارزش‌های فرهنگی گذشته صورت نگیرد، به‌تدریج رشد مجدد این ارزش‌ها، زمینه انحراف و آلودگی ارزش‌های اصیل انقلابی را فراهم می‌کند.

  1. خستگی نیروهای انقلابی و از دست دادن روحیه انقلابی

یکی دیگر از آفات انقلاب، سستی در میان انقلابیون است. کناره‌گیری از صحنه به دلیل پیروزی انقلاب و تحقق نسبی اهداف آن، خستگی و یأس ناشی از مواجهه با مشکلات و ناکامی در حل آن‌ها، و نیز ناامیدی از تحقق معیارهای ایدئولوژیک، می‌تواند انقلابیون را به گوشه‌گیری و انزوا بکشاند. این وضعیت از آفات خطرناک انقلاب به شمار می‌آید.

  1. ناتوانی در انتقال ارزش‌های انقلابی به نسل‌های بعدی

نسل اول انقلاب، به دلیل حضور مستقیم در صحنه و درک عینی از شرایط و تحولات، فهمی متناسب از اوضاع دارد و به سبب هزینه‌های سنگینی که برای انقلاب پرداخته، آمادگی ایثار و فداکاری برای حفظ آرمان‌های انقلابی را داراست. در مقابل، نسل‌های بعدی به‌طور طبیعی از چنین تجربه و روحیه‌ای برخوردار نیستند.

چنانچه نسل اول نتواند ارزش‌ها و آموزه‌های انقلابی را به‌گونه‌ای مطلوب به نسل‌های بعدی منتقل کرده و آنان را برای تداوم انقلاب آماده سازد، زمینه جدایی، شکاف نسلی و بروز مشکلات جدی و اساسی برای انقلاب فراهم خواهد شد.

تفاوت‌های انقلاب ایران با دیگر انقلاب‌ها

advanced divider

با توجه به تعاریفی که از انقلاب اشاره شد، روشن می‌شود آنچه در بهمن ۱۳۵۷ در ایران روی داد، به‌عنوان یک انقلاب اجتماعی به شمار می‌آید. اکنون در ادامه، به طرح مباحثی پیرامون انقلاب اسلامی می‌پردازیم.

تاریخ بشر شاهد چندین انقلاب بزرگ سیاسی و اجتماعی در جهان، به‌ویژه در چند قرن اخیر بوده است؛ اما بررسی‌ها نشان می‌دهد که انقلاب اسلامی ایران تفاوت‌های اساسی با دیگر انقلاب‌ها داشته است. برای درک بهتر این تفاوت‌ها، می‌توان انقلاب ایران را از جهات مختلف با انقلاب‌های مهمی چون انقلاب فرانسه و روسیه ـ که منشأ رواج گفتمان‌های لیبرالیستی و سوسیالیستی شدند ـ مقایسه کرد. برای روشن‌تر شدن این مسئله و دستیابی به نتیجه‌گیری دقیق‌تر، به نکاتی مختصر در دو بخش اشاره می‌شود:

الف) مطالعات تطبیقی نشان می‌دهد که بخشی از این تفاوت‌ها به وضعیت رژیم‌های ساقط‌شده آن انقلاب‌ها مربوط می‌شود که مهم‌ترین آن‌ها عبارت‌اند از:

 تفاوت از جهت قدرت اقتصادی:

دولت‌های پیش از انقلاب فرانسه و روسیه سال‌ها از نظر مالی و اقتصادی دچار بحران شدید شده و در مرحله رکود و ورشکستگی نهایی قرار داشتند؛ در حالی که رژیم ایران پیش از انقلاب، با توجه به افزایش ناگهانی و غیرقابل پیش‌بینی قیمت نفت، از نظر ذخایر ارزی و توانایی‌های مالی، در مطلوب‌ترین شرایط اقتصادی تاریخ خود به سر می‌برد.

 تفاوت از جهت اقتدار نظامی:

ارتش و نیروی نظامی از مهم‌ترین و محسوس‌ترین ابزارهای قدرت، اعمال حاکمیت و مقابله با فشارهای داخلی و خارجی و سرکوب حرکت‌های معارض در هر رژیم سیاسی محسوب می‌شود. بنابراین، اگر نیروی نظامی به هر دلیلی از قدرت، انسجام و وفاداری لازم به نظام سیاسی برخوردار نباشد، نه‌تنها در خدمت نظام قرار نمی‌گیرد، بلکه چه‌بسا خود به مدعی خطرناکی تبدیل شود یا به گروه‌های اجتماعی مخالف بپیوندد و احتمال سقوط قدرت سیاسی را به‌شدت افزایش دهد.

ارتش و قدرت نظامی فرانسه و روسیه پیش از وقوع انقلاب، به دلیل حضور در جنگ‌ها و منازعات بین‌المللی و تحمل شکست‌های پی‌درپی جانی، ارضی و مالی، در ضعیف‌ترین وضعیت خود قرار داشتند و دیگر به‌عنوان ابزاری قدرتمند و نیرویی وفادار برای حمایت از نظام سیاسی حاکم و سرکوب اعتراضات مردمی عمل نمی‌کردند؛ در حالی که ارتش ایران سالیان متمادی در هیچ جنگ خارجی مهمی شرکت نکرده بود و به دلیل توجهات ویژه شاه، از نظر نیرو و تجهیزات در بهترین شرایط به سر می‌برد و تا آخرین لحظات عمر رژیم شاهنشاهی، به‌جز در مواردی استثنایی و آن هم به‌صورت پراکنده، نسبت به نظام وفادار مانده و در اغلب موارد نیز در سرکوب انقلابیون کوتاهی نکرده بود.

 تفاوت از جهت قدرت مدیریت داخلی:

نظام‌های سیاسی فرانسه و روسیه، علی‌رغم وجود استبداد حاکم، به دلیل بی‌کفایتی پادشاهان و نفوذ افراد ناصالح در دربار، هرگز نتوانستند منافع خود را به‌درستی تشخیص داده و در جهت حفظ ثبات و موقعیت رژیم، مدیریت مناسبی اعمال کنند و تغییرات لازم را به‌موقع به اجرا گذارند؛ اما رژیم شاه پس از گذراندن دوره‌ای پرتلاطم از تاریخ ۳۸ ساله حکومت خود، تدریجاً به مرحله‌ای از اعتمادبه‌نفس و حاکمیت مطلقه رسیده و با برخورداری از مستشاران ورزیده داخلی و خارجی، به‌ویژه با اتکا به پلیس مخفی خشن ساواک، از توانایی لازم برای حفظ و تداوم قدرت مستبدانه خود برخوردار بود.

 تفاوت از جهت حمایت‌های بین‌المللی و منطقه‌ای:

دولت‌های فرانسه و روسیه پیش از وقوع انقلاب، به دلیل جنگ‌های طولانی با کشورهای همسایه و سایر قدرت‌ها، نه‌تنها از هیچ‌گونه حمایت بیرونی برخوردار نبودند، بلکه گروه‌های مخالف و معارض داخلی آن‌ها نیز از سوی دولت‌های دیگر حمایت می‌شدند؛ اما دولت ایران و رژیم شاه، دست‌کم در دهه پنجاه، با توجه به پایان جنگ سرد و آغاز دوره آرامش و همزیستی مسالمت‌آمیز، تا آخرین روزهای حکومت خود از حمایت کامل قدرت‌های بزرگ و منطقه‌ای برخوردار بود. در مقابل، انقلابیون ایران از هیچ‌گونه حمایت بیرونی بهره‌مند نبودند.

ب) افزون بر تفاوت‌های یادشده که به وضعیت نظام‌های سیاسی ساقط‌شده مربوط می‌شود، تفاوت‌هایی نیز از نظر قدرت اجتماعی و میزان مشارکت مردمی در این انقلاب‌ها مشاهده می‌شود. به‌عنوان نمونه، در انقلاب‌های فرانسه و روسیه، میزان مشارکت مردم در براندازی رژیم‌های مستبد حاکم بسیار اندک بود و حتی در فرانسه، مردم نقشی تعیین‌کننده نداشتند و رژیم حاکم به دلیل ضعف‌های درونی خود ناگزیر به تسلیم شد. در روسیه نیز تنها تعداد محدودی از کارگران و سربازان پادگانی قیام کرده و نظام سلطنتی را سرنگون ساختند. اما در ایران، به‌جز بخش اعظم ارتش وابسته به نظام و اقلیتی دیگر، همه اقشار مردم، اعم از پیر و جوان، زن و مرد، شهری و روستایی، کارگر، کارمند و کشاورز، روحانی، دانشجو و روشنفکر و دیگر گروه‌ها، در سراسر کشور با دست‌های خالی در برابر رژیمی تا دندان مسلح به پا خاستند و انقلاب اسلامی را رقم زدند.

نتیجه:

انقلاب‌های فرانسه و روسیه بیشتر به دلیل ضعف‌های اقتصادی، نظامی و مدیریتی رژیم‌های حاکم و پوسیدگی ساختار حکومتی به پیروزی رسیدند و نیروهای اجتماعی و انقلابی آن‌ها در فضایی فاقد اقتدار سیاسی به صحنه آمدند و قدرت را در دست گرفتند. اما انقلاب ایران با رهبری قوی، حضور گسترده مردم از همه اقشار و طبقات اجتماعی و با پرداخت هزینه‌ای سنگین و تقدیم هزاران قربانی به پیروزی دست یافت.

ازاین‌رو، وقوع چنین جنبشی در ایران تقریباً همه ناظران و نظریه‌پردازان داخلی و بین‌المللی را دچار شگفتی کرد و نظریه‌های رایج در حوزه انقلاب‌ها ـ که عمدتاً بر پایه بررسی انقلاب‌های پیشین شکل گرفته بودند ـ را با چالشی جدی مواجه ساخت. وقوع این انقلاب در چنین شرایطی هرگز در چارچوب نظریه‌پردازان قابل پیش‌بینی نبود و علی‌رغم نفوذ و فعالیت گسترده سازمان‌های اطلاعاتی بزرگ جهان، از جمله سازمان اطلاعات مرکزی آمریکا (سیا)، موساد اسرائیل، سرویس اطلاعاتی انگلیس و کا.گ.ب شوروی در ایران، هیچ‌یک نتوانستند انقلاب در حال شکل‌گیری را پیش‌بینی کنند. چنان‌که شانزده ماه پیش از فروپاشی حکومت پهلوی، جیمی کارتر، رئیس‌جمهور وقت آمریکا، در دی‌ماه ۱۳۵۷ ایران را «جزیره ثبات» در دریایی پرتلاطم توصیف کرده بود و مطالعات سازمان‌های اطلاعاتی آمریکا نیز چهار ماه پیش از سقوط رژیم شاه به این جمع‌بندی رسیده بود که ایران نه در شرایط انقلابی قرار دارد و نه در وضعیت پیش از انقلاب، و رژیم شاه دست‌کم تا ده سال آینده پابرجا خواهد ماند.

تئوری‌های انقلاب اسلامی

advanced divider

درباره علل شکل‌گیری انقلاب در ایران، نظریه‌های گوناگونی ارائه شده است که در این نوشتار، به بررسی مهم‌ترین آن‌ها به‌اختصار می‌پردازیم.

الف. نظریه توطئه

گروهی پیروزی انقلاب اسلامی ایران را با اتکا بر «نظریه توطئه» تحلیل می‌کنند و غالباً غرب، به‌ویژه آمریکا و انگلیس، را عامل توطئه و برنامه‌ریزی برای سقوط شاه و وقوع انقلاب می‌دانند. مهم‌ترین شواهد و مستندات آنان برای اثبات این ادعا عبارت‌اند از:

  1. تنبیه شاه

برخی معتقدند که انگلیس با این اقدام قصد داشت از شاه به دلیل نزدیک شدن او به آمریکا انتقام بگیرد. عده‌ای دیگر بر این باورند که غرب می‌خواست شاه را به سبب نقش کلیدی‌اش در افزایش قیمت نفت اوپک در نیمه اول دهه ۱۳۵۰ش تنبیه کند.

  1. حسادت غرب و احساس خطر از پیشرفت‌های ایران

گروهی با اشاره به پیشرفت‌های سریع ایران در مسیر صنعتی شدن، چنین القا می‌کنند که غرب، هنگامی که بازارهای خود را در خطر دید، رژیم شاه را سرنگون کرد تا از شکل‌گیری «ژاپن دوم» جلوگیری کند؛ زیرا ایران در سال‌های پایانی حکومت پهلوی با شتاب به سوی توسعه اقتصادی و صنعتی حرکت می‌کرد و غربی‌ها به دلیل حسادت و نگرانی از تهدید بازارهای خود، در صورت ورود فرآورده‌های صنعتی، معدنی و کشاورزی ایران به بازارهای بین‌المللی، و نیز به سبب طرح‌های بلندپروازانه شاه برای افزایش توان نظامی، نقشه توطئه علیه او را طراحی کردند.

  1. نابود ساختن ذخایر ارزی ایران و منطقه

به دنبال افزایش ناگهانی بهای نفت، ذخایر پولی ایران و کشورهای حوزه خلیج فارس افزایش یافته بود و این امر می‌توانست برای نظام پولی غرب مخاطره‌آمیز باشد؛ زیرا اگر صاحبان این ذخایر تصمیم می‌گرفتند سپرده‌های خود را به‌طور ناگهانی از بانک‌های غربی خارج کنند، نظام مالی غرب فلج می‌شد. در چنین شرایطی، غرب با شکل‌دهی انقلاب ایران و سپس جنگ ایران و عراق، این ذخایر ارزی و منابع مالی حامیان آن‌ها را در مسیر خرید سلاح و تجهیزات نظامی به کار انداخت و با کاهش این ذخایر، خطر احتمالی را از میان برداشت.

  1. پیش‌گیری از انقلاب کمونیستی

از دیدگاه مارکسیست‌های ایرانی، تضادهای درونی رژیم پهلوی در سال‌های پایانی عمر آن، شرایط ذهنی و عینی یک انقلاب را فراهم آورده بود و کشور در آستانه پذیرش یک انقلاب کمونیستی قرار داشت. در این وضعیت، امپریالیسم آمریکا دخالت کرد و با توطئه‌چینی، انقلاب اسلامی را پدید آورد تا از تولد انقلاب کمونیستی و ظهور جنبش‌های انقلابی کارگری جلوگیری کند.

  1. حفظ رژیم صهیونیستی

دسته‌ای دیگر از طرفداران این نظریه، علت سقوط شاه را به اسرائیل نسبت می‌دهند و معتقدند که ارتش ایران در دوران محمدرضا شاه در آستانه تبدیل شدن به پنجمین نیروی نظامی بزرگ جهان بود و چنین نیرویی می‌توانست برای رژیم صهیونیستی یک خطر بالقوه محسوب شود. از این منظر، اسرائیل با ایجاد انقلاب اسلامی و سپس جنگ هشت‌ساله عراق علیه ایران، دو نیروی عمده منطقه را خنثی کرد.

  1. سیاست حقوق بشر کارتر

برخی بر این باورند که دخالت شاه در انتخابات ریاست‌جمهوری آمریکا در نوامبر ۱۹۷۶م/۱۳۵۵ش و صرف هزینه‌های سنگین برای تبلیغات انتخاباتی جرالد فورد، رقیب کارتر، موجب شد که کارتر پس از پیروزی در انتخابات و تصدی ریاست‌جمهوری آمریکا، با طرح سیاست حقوق بشر و آزادی‌های سیاسی در ایران و اصرار بر اجرای آن از سوی شاه، زمینه گسترش شورش‌ها و وقوع انقلاب را فراهم آورد.

  1. تعامل دو ابرقدرت

عده‌ای دیگر معتقدند که ایران قربانی بده‌بستان میان دو ابرقدرت شد؛ به این معنا که آمریکا ایران را واگذار کرد تا در نقطه‌ای دیگر از شوروی امتیاز بگیرد.

نقد و بررسی

اگرچه مردم ایران در طول تاریخ، به دلیل تجربه‌های مکرر تهاجم و دخالت آشکار و پنهان قدرت‌های استعماری در رویدادهای سرنوشت‌سازی همچون انقلاب مشروطه، ظهور و سقوط رضاشاه، نهضت ملی شدن نفت و کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲، نسبت به عوامل بیگانه بدبین و بی‌اعتماد بودند و حکومت‌های استبدادی نیز برای پوشاندن ضعف‌ها، کاستی‌ها و خیانت‌های خود، مشکلات را به بیگانگان نسبت می‌دادند، اما نمی‌توان انقلاب اسلامی ایران را توطئه‌ای از سوی آمریکا یا کشور دیگری دانست؛ زیرا نه‌تنها هیچ شاهد و مدرک معتبری برای این ادعا وجود ندارد، بلکه تحقیقات علمی و شواهد تاریخی متعدد، بطلان این نظریه را نشان می‌دهد که به برخی از آن‌ها اشاره می‌شود:

الف) ایران پیش از انقلاب، کشوری کاملاً وابسته به قدرت‌های بزرگ، به‌ویژه آمریکا، و عرصه نفوذ بیگانگان بود. جیمی کارتر، رئیس‌جمهور وقت آمریکا، از ایران به‌عنوان «جزیره ثبات در پرتلاطم‌ترین منطقه دنیا» یاد کرده و با ابراز رضایت از شاه اعلام کرده بود: «در جهان، هیچ کشوری وجود ندارد که در برنامه‌ریزی امنیت نظامی متقابل و مسائل منطقه‌ای مشترک، به اندازه ایران به ما نزدیک باشد و ما تا این حد با او مشاوره داشته باشیم». بر این اساس، در دوران کارتر، روابط و مبادلات دو کشور به گسترده‌ترین سطح خود رسید؛ صادرات آمریکا به ایران به مرز ۶/۳ میلیارد دلار بالغ شد و افزون بر آن، قرارداد چند میلیارد دلاری تأسیس پنج نیروگاه اتمی نیز به امضا رسید. همچنین در نخستین سال حکومت کارتر، تحویل سلاح به ایران به بالاترین سطح خود، یعنی ۴/۲ میلیارد دلار، رسید.

بنابراین روشن است که سقوط نظام شاهنشاهی، ضربه‌ای اساسی به منافع سیاسی ـ امنیتی غرب وارد می‌کرد؛ چنان‌که سایروس ونس، وزیر امور خارجه دولت کارتر، تصریح می‌کند: «خروج ایران از صف متحدان آمریکا و افتادن آن به دست رژیمی که دوست ما نیست، ضربه‌ای اساسی به منافع سیاسی ـ امنیتی ما در آسیای جنوب غربی و خاورمیانه است».

ازاین‌رو، شواهد نشان می‌دهد که سیاست حقوق بشر کارتر هیچ‌گونه فشار جدی بر شاه وارد نکرد و اساساً ایران از اجرای اصول کلی این سیاست مستثنا شده بود. آنتونی پارسونز، سفیر وقت انگلیس در ایران، نیز می‌گوید: «بسیاری معتقد بودند آزادی‌های ایجادشده نتیجه فشار مستقیم کارتر است؛ من آن زمان این نظر را نپذیرفتم و اکنون نیز نمی‌پذیرم». کریستوس خواندیس نیز پس از بررسی گسترده اسناد آمریکایی و مدارک منتشرشده از سفارت آمریکا در ایران، نتیجه می‌گیرد که سیاست حقوق بشر کارتر نه عامل اصلی انقلاب بود و نه اسب تروای نفوذ در دربار شاه، بلکه انقلاب، دیر یا زود، به دلیل تضادهای درونی جامعه ایران رخ می‌داد.

همچنین اسناد کشف‌شده از سفارت آمریکا نشان می‌دهد که غرب از هیچ تلاشی برای تقویت رژیم پهلوی دریغ نمی‌کرد. از جمله، پس از کشتار ۱۷ شهریور، کارتر از کمپ‌دیوید حمایت قاطع خود را از شاه اعلام کرد و افرادی چون برژینسکی از این ناراضی بودند که چرا شاه خشونت بیشتری به کار نمی‌برد. ویلیام سولیوان، سفیر آمریکا، نیز می‌نویسد که واشنگتن از هر تصمیم شاه برای تثبیت قدرت و سرکوب مخالفان حمایت می‌کرد.

ب) غرب نه‌تنها وقوع انقلاب را طراحی نکرده بود، بلکه اساساً احتمال سقوط رژیم پهلوی را نیز نمی‌داد. سازمان اطلاعات دفاعی آمریکا در مرداد ۱۳۵۷ اعلام کرد: «ایران در وضعیت انقلابی یا پیش از انقلاب قرار ندارد» و سازمان سیا نیز در مهر همان سال پیش‌بینی کرد که شاه دست‌کم ده سال دیگر در قدرت خواهد ماند. به همین دلیل، استانسفیلد ترنر، رئیس وقت سیا، پس از پیروزی انقلاب از سمت خود برکنار شد و به ناتوانی سازمان‌های اطلاعاتی در پیش‌بینی انقلاب اعتراف کرد. جرج بوش پدر نیز نقل می‌کند که ترنر این رویداد را «غیرقابل تعریف» دانست؛ امری که «کامپیوترها قادر به فهم آن نبودند». ترنر در مصاحبه با شبکه NBC نیز اذعان می‌کند که هیچ‌یک از سازمان‌های جاسوسی جهان نتوانسته بودند این انقلاب را پیش‌بینی کنند.

جس جیمز لایف، رئیس پیشین دایره ایران در سیا، نیز می‌گوید: «ما در برابر انقلاب ایران انگشت به دهان ماندیم» و گری سیک این غافلگیری را «زلزله سیاسی» می‌نامد.

ج) پیش‌فرض‌های اولیه این نظریه نیز بی‌اساس است؛ زیرا هیچ تحلیل‌گر جدی غربی گمان نمی‌برد که ایران به‌زودی هم‌تراز ژاپن شود و بسیاری پروژه‌های اقتصادی شاه را بلندپروازانه و غیرواقع‌بینانه می‌دانستند. افزون بر این، اگر سیاست غرب جلوگیری از توسعه اقتصادی کشورها بود، کشورهایی مانند کره جنوبی، تایوان، سنگاپور، هنگ‌کنگ، مالزی و ترکیه نیز می‌بایست دچار توطئه می‌شدند.

د) اگر حضور میلیونی مردم و وقوع انقلاب اسلامی را واکنشی انفعالی به توطئه بیرونی بدانیم، نوع شعارها، شیوه مبارزه و تعیین نظام سیاسی جایگزین نمی‌توانست در اختیار نیروهای انقلابی باشد؛ حال آنکه شعارها و مواضع انقلابیون نشان‌دهنده خصومت آشکار با نفوذ و سلطه قدرت‌های شرق و غرب است. پاتریک کلاوسون نیز اعتراف می‌کند که جمهوری اسلامی ایران یک جریان عقیدتی جدی و یک خطر بالقوه با برد جغرافیایی منحصربه‌فرد به شمار می‌آید.

ه) در نهایت، حتی در صورت پذیرش این نظریه، حداکثر می‌توان آن را تبیین‌کننده بخشی از عوامل تضعیف شاه دانست؛ در حالی که انقلاب‌های بزرگ، صرفاً براندازی یک نظام سیاسی نیستند، بلکه مستلزم حضور فعال و گسترده نیروهای اجتماعی‌اند. انقلابی که ریشه در تاریخ یک ملت دارد، از حمایت اکثریت مردم برخوردار است، تحولات عمیق داخلی، منطقه‌ای و بین‌المللی ایجاد می‌کند و منافع قدرت‌های بزرگ را به چالش می‌کشد، با فرضیه‌های غیرعلمی و نسبت دادن آن به دست‌های پنهان بیگانگان قابل تبیین نیست.

 

ب. نظریه اقتصادی

برخی از تحلیل‌گران و نظریه‌پردازان حوزه انقلاب، با الهام از جامعه‌شناسی مارکسیستی که انقلاب‌ها را محصول تضاد طبقاتی و دوقطبی شدن جامعه از نظر اقتصادی و معیشتی می‌داند، «مشکلات اقتصادی» را مهم‌ترین عامل وقوع انقلاب اسلامی ایران تلقی کرده‌اند.

این نظریه، اگرچه تبیین‌های گوناگونی یافته است، اما می‌توان آن را ذیل دو محور اصلی جمع‌بندی و بررسی کرد:

  1. نوسازی شتابان

برخی بر این باورند که محمدرضا شاه در پی آن بود که ایران را از یک جامعه سنتی و عقب‌مانده به جامعه‌ای شبه‌مدرن و صنعتی تبدیل کند؛ اما برنامه‌های توسعه و مدرنیزاسیون او، به دلیل شتاب‌زدگی، عدم توازن با توسعه سیاسی و ناسازگاری با شرایط اجتماعی و فرهنگ سنتی جامعه، موجب بروز مشکلات گسترده و نارضایتی عمیق در میان اقشار مختلف اجتماعی شد و در نهایت، به شکل‌گیری انقلاب مردمی انجامید.

چنان‌که خود محمدرضا شاه در این زمینه می‌گوید: «من می‌خواستم قرن‌ها عقب‌ماندگی کشور خود را با یک برنامه ضربتی ۲۵ ساله جبران کنم و همه گرفتاری‌ها از سرعت عمل و شتاب‌زدگی در اجرای این برنامه بود. برای اجرای این برنامه ضربتی، ما به یک دوره اضطراری نیازمند بودیم».

آنتونی پارسونز، سفیر انگلیس در سال‌های پایانی حکومت پهلوی، نیز می‌نویسد: «من در بحث‌هایی که با او (شاه) داشتم، همواره تأکید می‌کردم که طغیان شدید و ناگهانی احساسات عمومی، نتیجه طبیعی پانزده سال فشاری است که او با اصرار در مدرن‌سازی کشور به مردم ایران تحمیل کرده است؛ زیرا این مدرن‌سازی، نیروهای سنتی ایران را زیر پا گذاشته، نابرابری ثروت را تشدید کرده و شهروندان فقیر را در وضعیت دلخراشی قرار داده است. ازاین‌رو، جای تعجب نیست که امواج احساسات عمومی به امواج مخالفت تبدیل شده است».

نیکی کدی نیز معتقد بود که پروژه‌های توسعه‌ای رژیم پهلوی، متناسب با شرایط ایران طراحی نشده، بسیار پرهزینه و غیرواقع‌بینانه بودند و در عمل، ناکامی اقتصادی، توزیع ناعادلانه ثروت، فساد و اسراف مالی را به همراه آوردند. به نظر او، گروه‌های سنتی و مذهبی جامعه ایران، با برنامه‌های مدرنیزاسیون مورد نظر شاه مخالفت جدی داشتند.

  1. استبداد نفتی

برخی دیگر از طرفداران نظریه اقتصادی، بر این باورند که رژیم پهلوی به‌شدت به درآمدهای نفتی وابسته بود و با افزایش ناگهانی قیمت نفت از نیمه دوم سال ۱۳۵۲ش، به منابع مالی و ذخایر ارزی کلانی دست یافت. این وضعیت پیامدهای مهمی به دنبال داشت که از جمله می‌توان به موارد زیر اشاره کرد:

الف) بخش قابل توجهی از درآمدهای نفتی، بدون واریز به خزانه کشور، به صورت وام، سپرده بانکی یا اعتبارات قابل تمدید، در اختیار نظام مالی کشورهای غربی یا وابسته به بلوک غرب قرار گرفت. افزون بر آن، بخش عمده‌ای از این منابع صرف خرید سهام شرکت‌های ورشکسته اروپایی و آمریکایی، تسلیحات نظامی و راکتورهای اتمی شد؛ هزینه‌هایی سنگین که بر جامعه تحمیل می‌شد، در حالی که بسیاری از مناطق کشور از حداقل امکانات رفاهی و خدماتی محروم بودند.

ب) دستیابی رژیم پهلوی به درآمدهای هنگفت نفتی، موجب بی‌نیازی دولت از توسعه صادرات غیرنفتی، افزایش تولید داخلی، اخذ مالیات و بهره‌گیری بهینه از ظرفیت‌های اقتصادی شد. در نتیجه، توزیع عادلانه ثروت و قدرت به‌تدریج تضعیف گردید و دولت نسبت به بخش‌هایی چون کشاورزی و دام‌پروری بی‌توجه شد. در مقابل، بیشترین اعتبارات مالی به سوی شرکت‌های وابسته به بنیاد پهلوی و اطرافیان حکومت و نیز صنایع مونتاژی کاملاً وابسته به خارج سوق داده شد. حاصل این روند، تبدیل ایران به کشوری وابسته به اقتصاد جهانی، کارگزار شرکت‌های چندملیتی و واردکننده گسترده کالاهای مصرفی بود؛ از جمله واردات گندم از آمریکا، برنج از تایلند، پیاز از پاکستان، سیب‌زمینی از هند، پرتقال از آفریقای جنوبی، مرغ از هلند، تخم‌مرغ از اسرائیل، پنیر از دانمارک، گوسفند از ترکیه، گوشت یخ‌زده از استرالیا و موز از اکوادور.

ج) ثروت حاصل از درآمدهای نفتی، به‌ویژه در دهه ۱۳۵۰، به رژیم شاه امکان داد تا به نوعی استقلال مطلق از جامعه و طبقات اجتماعی دست یابد و به سطحی از قدرت نظامی برسد که ادعای تبدیل شدن به یکی از قدرت‌های جهانی را مطرح کند. این احساس قدرت مطلق، زمینه‌ساز اقداماتی چون برگزاری جشن‌های ۲۵۰۰ ساله در برابر فقر گسترده مردم، اسلام‌ستیزی، تغییر تقویم هجری به شاهنشاهی، گسترش فساد مالی، سرکوب سیاسی، شکنجه و آزار مخالفان، تجمل‌گرایی، حمایت از طبقات خاص اقتصادی و سیاسی، و نظامی‌گری شد.

د) از سوی دیگر، رژیم شاهنشاهی برای تداوم قدرت انحصاری خود، تنها بخشی از درآمدهای نفتی را به جامعه تزریق کرد. این کار از طریق اعطای اعتبارات به سرمایه‌داری وابسته، تأمین برخی نیازهای رفاهی مانند آموزش و پرورش رایگان، اجرای طرح‌های اقتصادی، ایجاد اشتغال، افزایش تعداد کارمندان و دانشجویان و ارائه امکانات رفاهی به آنان انجام شد؛ اقداماتی که موجب وابستگی بخش‌های مختلف جامعه به دولت و افزایش شدید سطح انتظارات عمومی گردید. اما با کاهش قیمت نفت، به‌ویژه در سال ۱۳۵۶، دولت با بحران مالی روبه‌رو شد و ناتوانی آن در پاسخ‌گویی به مطالبات مردم، نارضایتی عمومی را به شورش و انقلاب سوق داد.

به اعتراف بسیاری از نویسندگان حوزه اقتصاد، این وضعیت نابسامان موجب شد که کشور، هم‌زمان با شعار «در آستانه تمدن بزرگ» و مدرنیزاسیون شتابان، تورمی با رشد سالانه بیش از ۲۵ درصد را تجربه کند و زمینه نارضایتی عمیق مردمی و جنبش انقلابی فراهم شود.

نقد و بررسی

این تحلیل، هرچند شیوه تولید و ساختار اقتصادی حکومت پهلوی را غیر اصولی می‌داند و به فساد اقتصادی شاه اشاره می‌کند، اما نمی‌تواند به عنوان مهم‌ترین عامل شکل‌گیری انقلاب اسلامی پذیرفته شود و توان تبیین علت اصلی وقوع انقلاب را ندارد. زیرا بر اساس این دیدگاه، اگر شاه در مدرنیزاسیون شتاب‌زده عمل نمی‌کرد یا اگر مشکلات و فساد اقتصادی پدید نمی‌آمد، جنبش‌های اعتراضی نیز شکل نمی‌گرفتند؛ در حالی که بررسی وقایع تاریخی نشان می‌دهد نارضایتی و مخالفت گسترده با رژیم، حتی پیش از اجرای برنامه‌های اقتصادی شاه وجود داشت؛ مانند قیام تیر ۱۳۳۱، کودتای ۲۸ مرداد و سرکوب‌های پس از آن، و قیام ۱۵ خرداد ۱۳۴۲.

از سوی دیگر، تحلیل محتوای شعارهای مردمی و گروه‌های انقلابی نشان می‌دهد که تنها حدود ۶ درصد از شعارها دارای مضمون اقتصادی بوده‌اند.

بنابراین، اگرچه عامل اقتصادی در ایجاد نارضایتی‌ها نقش مهمی داشته است، اما ریشه اصلی وقوع انقلاب اسلامی ایران را باید در عوامل دیگری جست‌وجو کرد. چنان‌که میشل فوکو نیز معتقد است این انقلاب را نمی‌توان صرفاً با انگیزه‌های اقتصادی و مادی توضیح داد؛ زیرا جهان شاهد قیام یک ملت کامل علیه قدرتی بود که مشکلات اقتصادی‌اش به آن اندازه نبود که میلیون‌ها انسان را به خیابان‌ها بکشاند تا با سینه‌های عریان در برابر مسلسل‌ها بایستند.

 

ج. نظریه سیاسی

برخی دیگر از تحلیل‌گران، ریشه وقوع انقلاب اسلامی ایران را در ساختار سیاسی ایجادشده توسط رژیم پهلوی جست‌وجو می‌کنند. بر اساس این دیدگاه، از اوایل دهه ۱۳۴۰ش، نظام اقتصادی ایران دچار تغییرات اساسی شد و رشد اقتصادی شتاب گرفت؛ اما هم‌زمان، محمدرضا شاه روند فردمحوری در حکومت را تشدید کرد و از اصلاح ساختار سیاسیِ متناسب با این تحولات غفلت ورزید. یکی از دلایل این امر، حمایت بی‌دریغ آمریکا از حکومت‌های دیکتاتوری حافظ منافع خود در کشورهای جهان سوم بود که رژیم پهلوی نیز در زمره آن‌ها قرار داشت.

شاه با اتکاء به درآمدهای نفتی، به استبداد سیاسی و استقلال عملی از گروه‌های اجتماعی دست یافت و با سرکوب احزاب و نیروهای سیاسی ملی، مذهبی و چپ‌گرا، مسیرهای قانونی مشارکت سیاسی را مسدود کرد. برای تحکیم قدرت، تمرکز اصلی او بر گسترش ارتش، نیروهای مسلح و سازمان‌های امنیتی‌ای چون ساواک قرار گرفت.

در عین حال، برای ایجاد ظاهری رقابت‌آمیز، در سال ۱۳۳۶ دو حزب دولتی «ملیون» و «مردم» تأسیس شد و در سال ۱۳۴۲ حزب «ایران نوین» به رهبری حسنعلی منصور جایگزین حزب ملیون گردید. این حزب، با اتکاء کامل به حکومت و حمایت مالی ساواک و دفتر نخست‌وزیری، به صورت شبکه‌ای پیشرفته عمل می‌کرد؛ اما فاقد مشروعیت مردمی بود و یک نهاد واقعی اجتماعی به شمار نمی‌رفت.

در ادامه، محمدرضا شاه در سال ۱۳۵۳ با انحلال احزاب موجود، حزب واحد «رستاخیز» را به دبیرکلی امیرعباس هویدا تأسیس کرد تا از آن به عنوان ابزاری برای کنترل اجتماعی و ترویج اندیشه «شاه‌دوستی» بهره گیرد. با این حال، تک‌حزبی کردن کشور نه‌تنها مشارکت سیاسی را افزایش نداد، بلکه موجب ناامیدی بیشتر نیروهای اجتماعی از اصلاحات و مشارکت سیاسی شد.

اگرچه شاه در سال ۱۳۵۶، هم‌زمان با تشدید اعتراضات مردمی، حزب رستاخیز را منحل و فضای نسبتاً باز سیاسی ایجاد کرد، اما این اقدامات دیرهنگام بود و نتوانست مانع از تداوم و گسترش حرکت انقلابی مخالفان شود.

نقد و بررسی

هرچند استبداد سیاسی و بسته شدن فضای مشارکت در ایران وجود داشت، اما فقدان مشارکت سیاسی نیز به‌تنهایی نمی‌تواند عامل اصلی شکل‌گیری انقلاب اسلامی ایران باشد. ازاین‌رو، علت بنیادین و ریشه‌ای انقلاب را باید در ساحت‌ها و عوامل عمیق‌تری جست‌وجو کرد.

 

د. نظریه فرهنگی

گروهی دیگر از محققان، ضمن آنکه نقش عوامل اقتصادی و سیاسی را در شکل‌گیری انقلاب اسلامی نفی نمی‌کنند، بر این باورند که انقلاب اسلامی ریشه‌ای فرهنگی و دینی دارد. در این رویکرد، صرفاً سخن از «تضاد اقتصادی» یا «منازعه سیاسی» میان حاکمان و مخالفان نیست، بلکه سخن از تعارضی عمیق میان فرهنگ و ارزش‌های جامعه ایرانی ـ اسلامی با فرهنگ غرب‌گرای نیروهای حاکم است.

برای درک بهتر این نظریه، لازم است به پیشینه تاریخی دو فرهنگ متضاد اشاره شود. اروپا که در قرون وسطی با عقب‌ماندگی و رکود شدید مواجه بود، تحت تأثیر انقلاب صنعتی در مسیر پیشرفت قرار گرفت و در قرن نوزدهم به دستاوردهای چشمگیری در حوزه‌های فناوری، صنعت، کشاورزی و تولید دست یافت. این پیشرفت‌ها، قدرت‌های اروپایی را قادر ساخت تا با تشدید سیاست‌های استعماری، حوزه‌های نفوذ خود را در دیگر کشورها گسترش دهند.

در مقابل، دولت عثمانی که با فتح قسطنطنیه در پایان قرن پانزدهم میلادی به اوج اقتدار رسیده و پهناورترین دولت اسلامی و وارث امپراتوری روم شرقی بود، به‌تدریج در اثر عوامل داخلی و خارجی دچار ضعف شد و سرانجام در جنگ‌های بیرونی فروپاشید. با تجزیه این دولت، جهان اسلام بیش از پیش در برابر غرب تضعیف گردید.

ایران نیز در دوران صفویه، با رویکرد شیعی، از وضعیت نسبتاً مطلوبی برخوردار بود؛ اما پس از فروپاشی این حکومت به دست افغان‌های سنی‌مذهب، درگیری‌های قدرت میان قبایل افشار، زند و قاجار آغاز شد و کشور به عرصه منازعات داخلی تبدیل گردید. این وضعیت، به عقب‌ماندگی تدریجی ایران انجامید و در قرن نوزدهم، در نتیجه سیاست‌های استعماری قدرت‌های خارجی، بی‌کفایتی حاکمان داخلی و وادادگی آنان در برابر تحمیلات بیگانگان، ایران در شرایطی بحرانی و نامطلوب قرار گرفت.

مقایسه وضعیت نابسامان ایران با پیشرفت کشورهای غربی، این پرسش‌های اساسی را مطرح ساخت که چرا غرب پیشرفت کرد و ایران عقب ماند و برای رهایی از این وضعیت چه باید کرد. در پاسخ به این پرسش‌ها، گفتمان‌ها و جریان‌های فکری متعددی در ایران شکل گرفت که در این میان، دو جریان اصلی در تقابل با یکدیگر قرار گرفتند و بیشترین تأثیر را بر تحولات فکری و اجتماعی کشور بر جای گذاشتند.

  1. جریان فکری غرب‌گرا

این جریان که از نظر ایدئولوژیک ریشه در اندیشه اومانیستی غرب داشت، دین و نهادهای مذهبی را مانع پیشرفت می‌دانست و الگوبرداری تقلیدی از فرهنگ غربی را تنها راه خروج از عقب‌ماندگی معرفی می‌کرد. یکی از زمینه‌های فکری این جریان، تجربه تاریخی اروپا پس از رنسانس بود؛ دوره‌ای که با جدایی دین از سیاست و حتی نفی دین همراه شد. چنان‌که نیچه در توصیف جامعه غربی پس از رنسانس می‌گوید: «خدا مرده است». نظریه‌پردازان غربی از جایگزینی انسان به جای خدا سخن گفتند و «اصالت انسان» را جانشین «اصالت خدا» ساختند.

حامیان جریان غرب‌گرا در ایران که عمدتاً از میان اشراف، وابستگان به دربار، نیروهای مرتبط با قدرت‌های خارجی و تحصیل‌کردگان اروپا بودند، با این تصور که فرهنگ قرون وسطاییِ برخاسته از مسیحیت مانع پیشرفت اروپا بوده است، بر این باور بودند که باورهای دینی و فرهنگ ایرانی ـ اسلامی نیز بزرگ‌ترین مانع گذار جامعه سنتی ایران به دنیای مدرن است. از این رو، همان‌گونه که در غرب فرهنگ سنتی با انقلاب‌های خشونت‌بار و دولت‌های مطلقه مدرن کنار زده شد، در ایران نیز باید با ایجاد دولت متمرکز، مدرن و اقتدارگرا و ترویج فرهنگ سیاسی تبعیت مطلق از دولت مرکزی، فرهنگ دینی به حاشیه رانده می‌شد.

در نخستین سرمقاله روزنامه اصلاح‌طلب فرنگستان در سال ۱۳۰۳ آمده است: «در کشوری که ۹۹ درصد مردم تحت سلطه روحانیون مرتجع هستند، تنها امید ما به موسولینی دیگری است تا بتواند قدرت‌های سنتی را از بین ببرد و در نتیجه، بینشی نوین، مردمی جدید و کشوری مدرن به وجود آورد». همچنین سردبیر یکی از نشریات اصلاح‌طلب، اندکی پیش از به قدرت رسیدن رضاخان، تصریح کرده بود: «البته تنها یک دیکتاتور می‌تواند چنین اصلاحی انجام دهد».

بر اساس این دیدگاه، چون پیشرفت پدیده‌ای غربی تلقی می‌شد، دستیابی به آن مستلزم پذیرش مبانی معرفت‌شناسی غرب، از جمله سکولاریسم و جدایی دین از سیاست، و نفی سنت‌های دینی بود. چنین رویکردی به شکل‌گیری پارادوکسی در ساختار حکومت انجامید که به جامعه نیز سرایت کرد و بحران هویت را در سطوح مختلف اجتماعی پدید آورد. در نتیجه، سیاست‌گذاران با تهاجم به حوزه دین، هنجارها، ارزش‌ها و هویت جمعی الهام‌گرفته از دین را هدف قرار دادند.

  1. جریان فکری اسلام‌گرا

در مقابل، جریان فکری اسلام‌گرا که ریشه در اعتقادات مذهب شیعه داشت، سلطه استعمار، حاکمیت زمامداران نالایق و فاصله گرفتن از آموزه‌های اسلامی را علت اصلی عقب‌ماندگی کشور می‌دانست. این جریان، ضمن تأکید بر پیشرفت، قانون‌گرایی و رهایی از استبداد، معتقد بود که راه برون‌رفت از عقب‌ماندگی، تدوین الگویی مبتنی بر فرهنگ خودی و هویت ایرانی ـ اسلامی است، نه الگوبرداری از مبانی معرفت‌شناسی غرب.

پیش‌زمینه این دیدگاه، تجربه تاریخی مسلمانان بود که در پرتو تعالیم اسلام، به شکوه و پیشرفت‌های چشمگیری دست یافتند و تا قرن چهارم هجری قمری به تمدنی شکوفا، موسوم به «عصر طلایی»، رسیدند. بر اساس این نگرش، ضعف و انحطاط بعدی مسلمانان ناشی از ذات فرهنگ اسلامی نبود؛ چرا که همین فرهنگ توانسته بود تمدنی بزرگ پدید آورد و حتی الهام‌بخش تمدن غربی شود. بسیاری از پژوهشگران غربی نیز به این نقش اذعان کرده‌اند؛ چنان‌که ماکس مایرهوف می‌گوید: «علوم و دانش اسلامی مانند ماه تابانی، تاریک‌ترین شب‌های اروپای قرون وسطی را منور ساخت». واشنگتن اروینگ نیز تصریح می‌کند: «کاخ تمدن ما را دست‌های توانای با علم و فن مسلمانان بنا نهادند و ملت‌های اروپایی و مسیحی هر کجا هستند، مدیون مسلمانان‌اند». مونتگمری وات نیز در نقد این غفلت می‌نویسد: «ما اروپایی‌ها بدهی فرهنگی خود به اسلام را نادیده می‌گیریم و اغلب اهمیت تأثیر اسلام بر میراث فرهنگی‌مان را دست‌کم می‌گیریم».

این دو جریان فکری، از اواخر عصر قاجاریه در تقابل با یکدیگر قرار گرفتند. جریان غرب‌گرا برای حذف فرهنگ اسلامی و ارزش‌های شیعی، فعالیت گسترده‌ای را آغاز کرد و به جای آشنایی عمیق مردم با مبانی تمدن غرب، آنان را به پذیرش سطحی مظاهر آن فراخواند و شعار «از فرق سر تا نوک پا فرنگی شدن» را ترویج داد. این جریان، ابتدا در انقلاب مشروطه توانست گفتمان سیاسی غرب‌گرایانه را مسلط سازد و سپس با حمایت قدرت‌های خارجی، زمینه روی کار آمدن رضاخان و تأسیس دولت مطلقه مدرن پهلوی را فراهم آورد.

دولت پهلوی نیز از یک سو تمامی امکانات کشور را برای رفاه و ارتقای منزلت اجتماعی نیروهای مدرن و وفادار به خود بسیج کرد و از سوی دیگر، با هدف تثبیت فرهنگ سیاسی تبعیت از دولت مرکزی، به سرکوب هرگونه مقاومت سیاسی و فرهنگی پرداخت. در این راستا، مبارزه با سنت‌های مذهبی، قانون متحدالشکل کردن لباس، کشف حجاب و تضعیف جایگاه روحانیت، همگی در جهت تضعیف اسلام و ترویج فرهنگ غرب‌زدگی صورت گرفت.

در دوره پهلوی دوم، هرچند این روند با احتیاط بیشتری ادامه یافت، اما حضور آیت‌الله بروجردی تا حدی مانع اجرای آشکار سیاست‌های ضدمذهبی شد. با درگذشت وی و سپس آیت‌الله کاشانی، رژیم پهلوی جسورتر شد و از سال‌های ۱۳۴۲ تا ۱۳۵۶ تهاجم گسترده‌ای را علیه مذهب آغاز کرد. از جمله در ۱۶ مهر ۱۳۴۲، دولت علم لایحه انجمن‌های ایالتی و ولایتی را تصویب کرد که در آن شرط اسلام برای انتخاب‌کنندگان و انتخاب‌شوندگان حذف شده بود. اگرچه این لایحه با مخالفت شدید علما، به‌ویژه امام خمینی، لغو شد، اما طرح آن موجب نگرانی عمیق دینداران و احساس خطر نسبت به آینده فرهنگی کشور گردید.

بدین ترتیب، تاریخ ایران نشان می‌دهد که دو فرهنگ متضاد در درون جامعه شکل گرفته بود: یکی فرهنگ اصیل شیعی و دیگری فرهنگ غربی که می‌کوشید با تکیه بر قدرت دولت مطلقه بر جامعه اسلامی تحمیل شود. این تعارض فرهنگی، زمینه‌ساز رهبری امام خمینی و روحانیت شیعه و همراهی بخشی از روشنفکران متعهد شد و مردم، به‌ویژه در دهه ۱۳۵۰، با درک این تضاد، برای دفاع از فرهنگ بومی خود در برابر قدرت سیاسی ایستادند و انقلاب اسلامی را رقم زدند.

بر اساس این دیدگاه، مردم ایران نه صرفاً به دلیل مشکلات معیشتی یا فقدان آزادی سیاسی، بلکه به سبب مشاهده سیاست‌های ضدمذهبی و اسلام‌ستیزانه رژیم شاهنشاهی دست به انقلاب زدند و در دفاع از ارزش‌های دینی، خواستار برپایی حکومت اسلامی شدند. انقلاب اسلامی، در این معنا، پدیده‌ای فراتر از جابه‌جایی قدرت سیاسی و در حقیقت، انقلابی فرهنگی بود که فرهنگ تابعیت و غرب‌زدگی را از صحنه سیاست ایران کنار زد.

شواهد متعددی بر صحت این نظریه دلالت دارد. از جمله دیدگاه‌های رهبر انقلاب که نقش تعیین‌کننده‌ای در تبیین علل انقلاب دارد. امام خمینی در سال ۱۳۴۲ فرمودند: «ای سران اسلام به داد اسلام برسید. ای علمای نجف به داد اسلام برسید. ای علمای قم به داد اسلام برسید». ایشان درباره انگیزه انقلاب نیز تصریح می‌کنند: «این انقلاب برای اسلام بوده است… برای آنکه اسلام را از شر ابرقدرت‌ها و جنایت‌کارهای خارجی و از شر سلیقه‌های کج داخلی نجات دهد» و نیز می‌فرمایند: «ملت ایران مسلمان است و اسلام را می‌خواهد؛ آن اسلامی که در پناه آن آزادی و استقلال است».

همچنین بررسی شعارهای مردمی پیش از انقلاب نشان می‌دهد که بیش از ۵۴ درصد شعارها ماهیتی فرهنگی و ارزشی داشته‌اند که بیانگر شدت نارضایتی فرهنگی جامعه است. از این رو، بسیاری از نظریه‌پردازان داخلی و خارجی، ریشه انقلاب اسلامی ایران را فرهنگی و مذهبی می‌دانند. شهید مطهری معتقد است که هیچ‌یک از ابعاد این انقلاب، خارج از اسلام قابل تبیین نیست. میشل فوکو نیز با مشاهده مستقیم انقلاب، نقش تشیع را در بسیج مردم تعیین‌کننده می‌داند و می‌نویسد: «در ایران، از همین اسلام، مذهبی بیرون آمده است که به ملتی ایستاده در برابر دولت، قدرت مقاومت بخشیده است».

همین ماهیت مذهبی انقلاب اسلامی، موجب شگفتی نظریه‌پردازان و سیاستمداران جهان شد؛ زیرا برخلاف روند غالب سکولاریزاسیون، دین بار دیگر به عرصه سیاست بازگشت. به تعبیر آنتونی گیدنز، انقلاب اسلامی ایران روند عمومی جهان به سوی سکولاریسم را معکوس کرد. مجله تایمز نیز در سال ۱۹۸۰ نوشت: «انقلابی خاموش در اندیشه در حال وقوع است و خدا در حال بازگشت است». گری سیک نیز اذعان می‌کند: «هنگامی که دین با انقلاب همراه می‌شود، ما کاملاً فلج می‌شویم».

ماهیت حکومت دینی

advanced divider

همان‌گونه که در درس گذشته اشاره شد، پیش از وقوع انقلاب اسلامی، دو فرهنگ در جامعه ایران در تقابل و تضاد با یکدیگر قرار داشتند: فرهنگی که ریشه در تفکر اومانیستی و غرب‌گرایانه داشت و فرهنگی که برخاسته از هویت شیعی و دینی جامعه بود. این تقابل عمیق فرهنگی در نهایت موجب سقوط حاکمیت تفکر غرب‌گرا و حامیان آن شد و فرهنگ بومی و دینی به پیروزی رسید و حکومتی مبتنی بر ارزش‌های دینی شکل گرفت.

حکومت دینی بر مجموعه‌ای از مبانی و اصول استوار است که آن را به‌طور بنیادین از حکومت‌های غیردینی متمایز می‌سازد. بررسی تفصیلی همه این اصول، مجالی گسترده می‌طلبد؛ ازاین‌رو در اینجا با ذکر مقدمه‌ای، تنها به بیان برخی از مهم‌ترین آن‌ها به‌صورت خلاصه پرداخته می‌شود.

مقدمه:

حکومت در هر جامعه‌ای باید بر دو پایه اساسی استوار باشد:

قدرت:
حکومت برای برپایی نظم اجتماعی ناگزیر از برخورداری از قدرت است. حکومتی که فاقد قدرت باشد، اساساً حکومت محسوب نمی‌شود. بدون قدرت، حکومت نه پدید می‌آید و نه تداوم می‌یابد؛ به بیان دیگر، هر حکومتی در حدوث و بقای خود به قدرت وابسته است و این قدرت است که موجودیت حکومت را در پیدایش و استمرار تضمین می‌کند.

مشروعیت:
حکومت باید عادل باشد تا از مشروعیت برخوردار گردد. حکومتی که بر پایه عدل بنا نشده باشد، فاقد مشروعیت است و حکومتِ فاقد مشروعیت، مصداق ظلم بوده و به‌طور کامل محکوم و مردود است.

اکنون باید دید از منظر عقل و شرع، کدام راه برای تأمین و تحقق این دو رکن اساسی حکومت، شایسته و پذیرفتنی است.

منبع قدرت
در پاسخ به این پرسش که منبع قدرت در حکومت چیست، دو دیدگاه قابل تصور است:

گاهی حکومتی بدون توجه به رأی و اراده مردم و از طریق جبر، اکراه و تکیه بر قدرتی فراتر از اراده اکثریت جامعه، قدرت حاکمیت را به دست می‌آورد؛ در این حالت، قدرت حکومت از اراده مردم سرچشمه نگرفته است.
گاهی نیز حکومتی با رأی و حمایت اکثریت مردم شکل می‌گیرد و قدرت حاکمیت خود را از اراده جمعی جامعه کسب می‌کند.
از دیدگاه عقل و شرع، روشن است که برپایی حکومت و کسب قدرت از طریق زور، اجبار و اتکا به قدرتی مافوق اراده و اختیار مردم، امری ناپسند و مردود است. رهبران الهی مأمور به دعوت مردم برای حمایت و همراهی در جهت برپایی حکومت عدل و جامعه قانون‌مند هستند، نه آنکه با اعمال زور و سلب اختیار، بر مردم حکومت کنند. تحقق عدالت اجتماعی، که هدف اصلی حکومت است، بدون خواست و اراده مردم ممکن نیست و در فقدان اراده جمعی، برقراری عدل اجتماعی نیز مقدور نخواهد بود.

بر این اساس، عقلاً و شرعاً برپایی حکومت عادلانه در جامعه به خواست و اراده مردم وابسته است. چنان‌که امام خمینی رضوان‌الله‌علیه می‌فرمایند:

«از حقوق اولیه هر ملتی است که باید سرنوشت و تعیین شکل و نوع حکومت خود را در دست داشته باشد.»

حکومت نه‌تنها در اصل پیدایش، بلکه در بقا و تداوم نیز به اراده و حمایت مردم متکی است. از همین رو امام خمینی تصریح می‌کنند:

«اگر مردم پشتیبان یک حکومتی باشند، این حکومت سقوط ندارد. اگر یک ملت پشتیبان یک رژیمی باشند، این رژیم از بین نخواهد رفت.»

در جوامع غربی نیز اندیشمندانی مانند جان لاک و ژان ژاک روسو برای اثبات حق ملت در تعیین سرنوشت و جلوگیری از استبداد زمامداران، دکترین «ملی» را مطرح کردند. بر اساس این دکترین، مردم تشکیل‌دهنده ملت‌اند و بدون آنان نه ملت قوام می‌یابد و نه دولت و قدرت سیاسی شکل می‌گیرد؛ زیرا قدرت سیاسی وابسته به اطاعت مردم است. اگر مردم از قدرت حاکم اطاعت نکنند، آن قدرت فرو می‌پاشد. بنابراین، قدرت از آنِ مردم است و سرچشمه آن آرای عمومی جامعه محسوب می‌شود.

روسو در کتاب «قرارداد اجتماعی» استدلال می‌کند که دولت و حکومت محصول قراردادی اجتماعی است که مردم با رضایت میان خود منعقد کرده‌اند. آنان بخشی از آزادی‌های خود را برای تأمین نظم و امنیت به حاکم واگذار می‌کنند و در نتیجه، حاکم در برابر مردم مسئول است. این نظریه، مبنای شکل‌گیری دموکراسی‌های نوین و حکومت‌های با قدرت محدود در دوران جدید شد.

دو نکته مهم:

نکته اول آنکه حکومتی که با حمایت مردم برپا شده است، وظیفه دارد با استفاده از قدرت مشروع خود، از موجودیت خویش دفاع کند، معروفِ مورد پذیرش اکثریت جامعه را برپا دارد و از منکرات جلوگیری نماید. این امر همان اجرای قانون و برقراری نظم اجتماعی است که در آن، استفاده از قدرت ضرورت می‌یابد.

نکته دوم آنکه حق تعیین سرنوشت به این معنا نیست که مردم در انتخاب نوع سرنوشت خود هیچ مسئولیتی نداشته باشند و هر انتخابی لزوماً حق و عادلانه تلقی شود؛ بلکه از نظر عقل و شرع، مردم موظف‌اند از این حق در مسیر عدل و صواب استفاده کنند و آنچه را که با دلایل عقلی یا شرعی حق و عادلانه است برگزینند و از انتخاب ناصواب بپرهیزند.

منبع مشروعیت
مشروعیت به معنای شایستگی است و از نظر مفهومی با عدل برابر دانسته می‌شود؛ همان‌گونه که نامشروعیت مساوی با ظلم است. بنابراین، وقتی گفته می‌شود حکومت باید عادل باشد، یعنی باید شایسته و مشروع باشد. پرسش اساسی در اینجا آن است که ملاک و منبع شایستگی و مشروعیت حکومت چیست؟

مقدمات:

الف) اوصاف عدل و ظلم، شایستگی و ناشایستگی، مشروعیت و عدم مشروعیت، تنها به افعال ارادی و آگاهانه انسان تعلق می‌گیرد و افعال غیرارادی به این اوصاف متصف نمی‌شوند.

ب) برای تشخیص شایسته یا ناشایسته بودن افعال ارادی، باید ملاکی ثابت وجود داشته باشد.

ج) این ملاک باید خود دارای عدالت و شایستگی ذاتی و بی‌نیاز از ملاک دیگر باشد و بر افعال ارادی انسان تقدم داشته باشد؛ در غیر این صورت، دور یا تسلسل لازم می‌آید.

د) این ملاک نمی‌تواند اراده فردی یا جمعی انسان‌ها باشد؛ زیرا انسان‌ها فاقد عدالت و شایستگی ذاتی‌اند.

بر این اساس، تنها چیزی که می‌تواند ملاک نهایی عدل، شایستگی و مشروعیت افعال ارادی انسان باشد، اراده خداوند متعال است؛ اراده‌ای که عین حقیقت، عدالت و شایستگی است و بر همه افعال ارادی انسان تقدم دارد. بنابراین، افعال و اراده انسان تنها در صورتی متصف به عدالت و مشروعیت می‌شوند که تابع اراده الهی باشند و در غیر این صورت، نامشروع و ظالمانه خواهند بود.

تشکیل حکومت و حمایت از آن نیز از جمله افعال ارادی انسان‌هاست؛ ازاین‌رو ملاک مشروعیت آن، اراده خداوند است. هر حکومتی که با اراده الهی مطابقت داشته باشد، مشروع و شایسته است؛ اما اگر حکومتی صرفاً بر اراده مردم استوار باشد و از اراده الهی سرچشمه نگیرد، از مشروعیت و حقانیت برخوردار نخواهد بود.

بدین ترتیب، همان‌گونه که اراده مردم سرچشمه قدرت حکومت است، اراده خداوند سرچشمه مشروعیت و حقانیت آن به شمار می‌آید و هیچ منبع دیگری، حتی اراده همه انسان‌ها، نمی‌تواند ملاک نهایی مشروعیت حکومت باشد. مردمی بودن موجودیت حکومت و الهی بودن مشروعیت آن، اصلی است که هم در منابع دینی مورد تأکید قرار گرفته و هم از نظر عقلی، مناسب‌ترین مبنا برای حکومت عادلانه در جامعه محسوب می‌شود.

امام خمینی در تبیین این اصل می‌فرمایند:

«حکومت اسلام، حکومت قانون است؛ در این طرز حکومت، حاکمیت منحصر به قانون است، حاکمیت منحصر به خداست و قانون، فرمان و حکم خداست…».

ایشان همچنین خطاب به شورای نگهبان تصریح می‌کنند:

«اصولاً آنچه باید در نظر گرفته شود، خداست نه مردم. اگر تمام مردم دنیا سخنی برخلاف اصول قرآن بگویند، باید ایستاد و حرف خدا را زد، هرچند همه مخالفت کنند».

تفاوت‌ها
تفاوت حکومت دینی با حکومت استبدادی:

در حکومت دینی، اراده مردم منبع قدرت و اراده خداوند منبع مشروعیت است؛ در حالی که حکومت استبدادی نه به اراده مردم در قدرت متکی است و نه به اراده الهی در مشروعیت.

تفاوت حکومت دینی با حکومت دموکراسی:

دموکراسی از نظر مشروعیت با چالش مواجه است؛ زیرا اراده مردم، هرچند موجودیت و قدرت اجرایی حکومت را تأمین می‌کند، اما به‌تنهایی قادر به تأمین مشروعیت نیست. اراده مردم خود نیازمند ملاکی است که عدالت و شایستگی آن را تضمین کند. ازاین‌رو، انقلاب و حکومت اسلامی از یک‌سو در موجودیت به آرای مردم متکی است و از سوی دیگر در مشروعیت و حقانیت به اذن الهی استناد دارد؛ در حالی که نظام‌های استبدادی و دموکراتیک، هر یک به‌گونه‌ای با خلأ مشروعیت مواجه‌اند و تضمین قطعی برای تحقق عدالت در آن‌ها وجود ندارد.

کارآمدی نظام سیاسی

advanced divider

یکی از مباحث بسیار مهم و بحث‌انگیز در اندیشه سیاسی، مسئله کارآمدی نظام سیاسی است. هرچند پرسش از کارآمدی نظام سیاسی اسلام از ابتدای پیروزی انقلاب اسلامی در ایران مطرح بوده است، اما در سال‌های اخیر، به‌ویژه با گذشت چند دهه از انقلاب و ظهور چالش‌ها و موانع کوچک و بزرگ، همچنین شکل‌گیری جریان‌های فکری دگراندیش، به یکی از اساسی‌ترین پرسش‌ها درباره نظام جمهوری اسلامی تبدیل شده است. ازاین‌رو، پرداختن جدی، دقیق و علمی به این بحث ضرورتی انکارناپذیر دارد.

برای شفاف‌تر شدن مباحث و دستیابی به ارزیابی دقیق‌تر و علمی‌تر از کارآمدی این نظام، لازم است پیش از هر چیز، برخی مفاهیم و مباحث کلیدی مرتبط با کارآمدی تبیین شود.

تعریف کارآمدی
درباره مفهوم کارآمدی، تعاریف متعددی ارائه شده است؛ اما حاصل جمع این تعاریف را می‌توان در این گزاره خلاصه کرد که:

کارآمدی یعنی موفقیت در تحقق اهداف با توجه به امکانات و موانع.

بر این اساس، کارآمدی هر پدیده بر پایه سه شاخصه اصلی اهداف، امکانات و موانع سنجیده می‌شود. هر اندازه یک پدیده با توجه به این سه شاخصه در تحقق اهداف خود موفق‌تر باشد، به همان میزان از کارآمدی بیشتری برخوردار است.

کارآمدی = اهداف + امکانات + موانع

 

یک. نقش اهداف در تعیین کارآمدی یک نظام
هر نظام و سیستمی برای خود اهدافی تعریف می‌کند و برای دستیابی به آن‌ها، کلیه امکانات خود را سازمان‌دهی می‌نماید. ازاین‌رو، تبیین و تعریف دقیق اهداف، ابتدایی‌ترین و در عین حال مهم‌ترین عنصری است که هر نظام باید به آن توجه داشته باشد.

بدیهی است که اهداف نظام‌های سیاسی تابع نظام ارزشی و هنجاری آن‌هاست. به عنوان مثال، در نظام‌های سیاسی سکولار که بر جهان‌بینی مادی استوارند، ارزش‌های مادی و دنیوی معیار اصلی سیاست‌گذاری داخلی و خارجی محسوب می‌شوند و بر ارزش‌های معنوی ترجیح دارند؛ مانند لیبرالیسم مبتنی بر اصالت انسان و اصالت سود که رفاه، امنیت و سود مادی انسان را بر هر ارزش دیگری مقدم می‌دارد. از دیدگاه چنین مکتبی، هر نظام سیاسی که نتواند این اهداف را تأمین کند، ناکارآمد تلقی می‌شود.

در مقابل، در نظام‌های سیاسی الهی که بر پایه جهان‌بینی دینی شکل گرفته‌اند، افزون بر اهداف مادی، ارزش‌های معنوی نیز جایگاهی بنیادین دارند و سعادت مادی و معنوی، دنیوی و اخروی فرد و جامعه را توأمان دنبال می‌کنند. در ارزیابی کارآمدی این‌گونه نظام‌ها، میزان تحقق اهداف معنوی از اهمیت بیشتری برخوردار است؛ تا آنجا که گاه تحقق این اهداف می‌تواند عدم تحقق برخی اهداف مادی را جبران کند. از منظر چنین جهان‌بینی جامع و متکاملی، نظام‌هایی که دغدغه اهداف معنوی انسان را ندارند و نسبت به ارزش‌های دینی و اخلاقی بی‌اعتنا یا کم‌اعتنا هستند، حتی در صورت موفقیت مادی، ناکارآمد به شمار می‌آیند.

بنابراین، جهان‌بینی و نظام ارزشی، به‌عنوان تعیین‌کننده‌ترین شاخص، نقش اساسی در تعیین اهداف و در نتیجه، در سنجش کارآمدی ایفا می‌کند. افزون بر این، نظام ارزشی به‌طور مستقیم یا غیرمستقیم بر دو شاخصه دیگر کارآمدی، یعنی امکانات و موانع نیز اثرگذار است.

برای مثال، در نظام ارزشی توحیدی، همکاری و هم‌پیمانی با کفار و مشرکان معاند، در صورتی که با مبانی و اهداف نظام توحیدی در تعارض باشد، جایز شمرده نمی‌شود. در چنین نظامی، هر وسیله‌ای نمی‌تواند به‌عنوان ابزار دستیابی به هدف تلقی گردد. همچنین، حمایت از مظلومان و یاری‌رسانی به آنان از اهداف مهم این نظام است، هرچند این حمایت ممکن است زمینه‌ساز دشمنی دشمنان و ایجاد موانع جدی برای آن شود.

به‌طور کلی، نظام ارزشی دست‌کم به پنج شیوه بر نظر و عمل فاعل، اعم از فرد، گروه، سازمان یا حکومت، تأثیر می‌گذارد:

  • هدف‌گذاری
  • تعیین روش و ابزار
  • هنجارآفرینی
  • نیازآفرینی
  • رفتار و عمل

به عنوان نمونه، اگر در جامعه‌ای تجمل‌گرایی و مدرک‌گرایی به ارزش تبدیل شود، از آنجا که انسان‌ها به‌طور طبیعی در پی کسب احترام و ارزش‌های مسلط هستند، در آنان احساس نیاز به تجمل و مدرک شکل می‌گیرد. این نیاز و تقاضا، علاوه بر تأثیرگذاری بر هدف‌گذاری، تصمیم‌گیری، روش و رفتار افراد، به تغییر اهداف و روش‌های کلان جامعه و در نهایت به تغییر میزان کارآمدی آن می‌انجامد.

 

دو. نقش امکانات در تعیین کارآمدی یک نظام سیاسی
امکانات یکی از مؤلفه‌های اساسی در تحقق کارآمدی و ارزیابی عملکرد هر نظام سیاسی، انقلاب، سازمان یا مجموعه است. این اصل، مبتنی بر یک قاعده عقلایی پذیرفته‌شده در علوم مختلف است. برای مثال، در علم حقوق و فقه از اصل «تناسب حق و تکلیف» سخن گفته می‌شود و در علم مدیریت نیز بر تناسب وظایف و مأموریت‌ها با امکانات و اختیارات تأکید می‌گردد.

همان‌گونه که اهداف یک نظام را می‌توان به اهداف مادی و معنوی تقسیم کرد، امکانات نیز به دو دسته مادی و معنوی قابل تفکیک است:

امکانات مادی:

منظور از امکانات مادی، مجموعه عوامل و ظرفیت‌هایی است که به‌طور طبیعی در اختیار یک نظام قرار دارد؛ مانند منابع طبیعی، سرمایه، موقعیت جغرافیایی، شرایط آب‌وهوایی، خاک، زمین، منابع آبی، معادن و استعدادهای طبیعی انسانی.

امکانات کیفی و معنوی:

در کنار امکانات مادی، تحقق کارآمدی نیازمند مجموعه‌ای از امکانات کیفی و معنوی است که دامنه‌ای گسترده را در بر می‌گیرد؛ از جمله ایمان و مبانی فکری، جهان‌بینی و نظام ارزشی صحیح، مشروعیت، ساختار حقوقی متناسب، ساختار سیاسی و مدیریتی کارآمد، نیروی انسانی متعهد و متخصص، نظام نظارت و کنترل، بسترهای مناسب سیاسی، اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی، اراده و عزم ملی و در نهایت عنصر زمان و زمان‌بندی.

تحقق برخی اهداف، به‌ویژه تحولات عمیق فرهنگی و پیشرفت همه‌جانبه، افزون بر امکانات و نبود موانع، نیازمند گذر زمان، کار مستمر، تحمل دشواری‌ها و مدیریت صحیح است. هر نظام سیاسی ـ اجتماعی تازه‌تأسیس، علاوه بر مبانی نظری و برنامه‌های عملیاتی، به زمان کافی برای تحقق آرمان‌های خود نیاز دارد. تجربه تاریخی نشان می‌دهد که حتی نظام مدرن غربی، پس از چند قرن آزمون و خطا و بهره‌گیری از امکانات گسترده، همچنان با بحران‌های جدی مواجه است و تحقق کامل ایده‌آل‌های خود را محقق نساخته است.

 

سه. نقش موانع در تعیین کارآمدی یک نظام سیاسی
وجود یا فقدان موانع، از دیگر عوامل مؤثر در میزان تحقق کارآمدی یک نظام سیاسی است. موانع کارآمدی را می‌توان به دو دسته کلی تقسیم کرد:

موانع داخلی:

افزایش تقاضای خدمات، افزایش سطح توقع و رضایت‌مندی، تحولات نامتوازن سیاسی و اجتماعی، میراث‌های منفی تاریخی، گروه‌های بی‌تفاوت یا معاند، و اشتباهات و اختلافات مسئولان و مدیران.

موانع خارجی:

موانع فکری و ارزشی مخالف، موانع فرهنگی، فشارهای سیاسی، تحریم‌ها و محدودیت‌های اقتصادی، تهدیدهای نظامی، و ساختارهای ناعادلانه حقوق بین‌الملل.

 

نکته‌ها
با توجه به تعریف کارآمدی، چند نکته اساسی قابل طرح است:

الف) نسبی بودن کارآمدی:

کارآمدی هر پدیده نسبی و متناسب با اهداف، امکانات و موانع خاص همان پدیده است و این عوامل در شرایط مختلف تغییر می‌کنند.

ب) نقش مراحل در کارآمدی:

پدیده‌های زمان‌مند و پویا دارای مراحل گوناگون‌اند؛ ازاین‌رو، کارآمدی یک نظام سیاسی باید در مراحل مختلف، مانند جایگزینی، استقرار، تثبیت، گذار و ثبات، به‌طور جداگانه ارزیابی شود. کارآمدی کل، حاصل جمع کارآمدی این مراحل است.

ج) نقش اجزای سیستم در کارآمدی:

کارآمدی نظام‌های پیچیده، امری مجموعی است و نمی‌توان از کارآمدی یا ناکارآمدی یک جزء، حکم به کارآمدی یا ناکارآمدی کل داد. کارآمدی کل، نتیجه برآیند عملکرد اجزای سیستم است. بنابراین، هرچند بروز نقص در یک سیستم پیچیده طبیعی است، اما معیار نهایی، روند کلی و برآیند مجموعه عملکردهاست که میزان کارآمدی را تعیین می‌کند.

رابطه کارآمدی و مشروعیت

advanced divider

نظام‌های سیاسی، افزون بر کارآمدی، نیازمند مشروعیت هستند. مشروعیت در اندیشه سیاسی، پاسخ به این پرسش بنیادین است که «چرا عده‌ای حق حکومت دارند و دیگران وظیفه اطاعت؟». در واقع، بحث مشروعیت ناظر به توجیه حق فرمان‌دادن و تکلیف اطاعت است. مفاد این بحث آن است که هر حکومت و حاکمی از ابتدا نیازمند حق اعمال سیاست و حکمرانی است و بدون این حق، دستورات و اقدامات او نامشروع خواهد بود. از سوی دیگر، مردم نیز برای اطاعت و فرمان‌برداری از حاکم، از همان آغاز نیازمند دلیل موجه‌اند؛ در غیر این صورت، اطاعت آنان نیز نامشروع است.

در مقابل، کارآمدی ناظر به میزان تحقق اهداف نظام سیاسی با توجه به امکانات و موانع است و تحقق اهداف، مستلزم برخورداری از ساختار، قوانین، روش‌های مناسب و کارگزاران کارآمد است. اگر از منظر فلسفه، کلام و فقه سیاسی به این مسئله نگریسته شود، این امور متأخر از مشروعیت به شمار می‌آیند. اما از دیدگاه جامعه‌شناسانه، نه‌تنها تقدم مشروعیت بر کارآمدی ضروری نیست، بلکه مشروعیت می‌تواند مولود کارآمدی و متأخر از آن تلقی شود. ازاین‌رو، تبیین دقیق رابطه کارآمدی و مشروعیت، وابسته به مبنای ما در تعیین ملاک و خاستگاه مشروعیت است که در یک جمع‌بندی می‌توان آن را در دو صورت کلی بیان کرد:

اگر ملاک مشروعیت را قرارداد اجتماعی، خواست، رضایت، پذیرش و مقبولیت مردمی بدانیم، در این صورت می‌توان گفت میزان کارآمدی بر مشروعیت تأثیر می‌گذارد و حتی می‌تواند به برخی نظام‌های فاقد مشروعیت اولیه، مانند نظام‌های کودتایی، مشروعیت ثانویه ببخشد.

اگر مشروعیت را به معنای حقانیت بدانیم و تنها منبع آن را اذن و خواست الهی تلقی کنیم، در این صورت کارآمدی یا ناکارآمدی هیچ تأثیری بر مشروعیت نخواهد داشت. حتی کارآمدترین و مقبول‌ترین حکومت‌ها، اگر مبنای مشروعیت خود را از طریقی که دین تعیین می‌کند کسب نکرده باشند، نامشروع و غاصب محسوب می‌شوند. در مقابل، حکومت دینی حتی اگر ناکارآمد و نامقبول باشد، از مشروعیت برخوردار است؛ زیرا کارآمدی ناظر به ساختار، قواعد و مقررات، روش‌ها و نیروهای انسانی حکومت است و با فرض مشروعیت الهی اصل حکومت، کارآمدی یا ناکارآمدی نمی‌تواند بر مشروعیت آن بیفزاید یا از آن بکاهد. همان‌گونه که خواست و رضایت مردم نسبت به فردی ناصالح و نالایق برای حکومت، ذره‌ای به او مشروعیت نمی‌بخشد و عدم خواست و رضایت مردم نسبت به فردی صالح و شایسته که در بالاترین مرتبه عبودیت و انسانیت قرار دارد، اندکی از مشروعیت او نمی‌کاهد. البته روشن است که صالح‌ترین افراد نیز بدون حمایت، اقبال و یاری مردم قادر به حکومت‌کردن نیستند و نظامی که از مقبولیت مردمی برخوردار نباشد، کارآمدی لازم را نخواهد داشت؛ و نظامی که کارآمد نباشد، در نهایت مقبول واقع نخواهد شد.

آسیب‌شناسی انقلاب اسلامی

advanced divider

هر جامعه و حکومتی برای تحقق اهداف خود، ناگزیر باید به شناخت‌های مهمی در عرصه‌های مختلف دست یابد که در این میان، مقوله دشمن‌شناسی از اهمیت بسزایی برخوردار است. بررسی آیات و روایات نشان می‌دهد که جامعه و حکومت دینی، به یک اعتبار، با سه نوع دشمن مواجه‌اند: کافران، منافقان و قاعدین.

قرآن کریم و پیشوایان دینی، منافقان را جریانی بسیار خطرناک در جامعه اسلامی معرفی می‌کنند؛ جریانی که خطر آن از مشرکان و کافران نیز بیشتر است. از همین‌رو، امیرالمؤمنین علی علیه‌السلام درباره دشمنی و خطر منافقان برای جامعه اسلامی می‌فرمایند:

«رسول خدا صلی‌الله علیه و آله به من فرمود: بر امت اسلام، نه از مؤمن و نه از مشرک هراسی ندارم؛ زیرا مؤمن را ایمانش بازمی‌دارد و مشرک را خداوند به سبب شرک او نابود می‌سازد؛ اما من بر شما از منافقی می‌ترسم که دوچهره است…».

«قاعدین» نیز به کسانی اطلاق می‌شود که نسبت به مسائل جامعه اسلامی بی‌اعتنا و بی‌تفاوت‌اند، نشسته‌اند و تلاشی در راه خدا نمی‌کنند. بی‌تفاوتی آنان موجب تقویت دشمنان و تضعیف جبهه دوستان می‌شود. امیرالمؤمنین علیه‌السلام در تحلیل علل حوادث پس از رحلت پیامبر اکرم صلی‌الله علیه و آله که به غصب رهبری ایشان و شهادت حضرت زهرا علیهاالسلام انجامید، می‌فرمایند:

«مؤمنان به خانه‌های خود خزیدند و گمراهان دروغگو به صحنه آمدند».

همچنین آن حضرت در نامه‌ای به عبدالله بن عباس، علت تصرف مصر توسط سپاه معاویه و شهادت محمد بن ابی‌بکر، استاندار مصر، را چنین بیان می‌کنند:

«مردم را پنهان و آشکار، از آغاز تا انجام فرا خواندم؛ گروهی با ناخوشایندی آمدند، برخی به دروغ بهانه آوردند و بعضی خوار و ذلیل نشستند و نیامدند…». سپس امام علیه‌السلام کسانی را که با سستی آمدند یا با ذلت نشستند، مورد نفرین قرار می‌دهند.

انقلاب اسلامی ایران نیز از آغاز شکل‌گیری، همواره با انواع دشمنی‌ها، آسیب‌ها و موانع روبه‌رو بوده است که شناخت و بررسی آن‌ها ضرورتی انکارناپذیر دارد. در ادامه، طی دو گفتار به طرح برخی از مهم‌ترین آن‌ها پرداخته می‌شود.

  1. آسیب‌شناسی داخلی در هر انقلاب یا پدیده اجتماعی، یکی از مهم‌ترین تهدیدها و آفت‌ها که موانع جدی در مسیر آن ایجاد می‌کند، آسیب‌های داخلی است. رهبر معظم انقلاب اسلامی در تبیین این آسیب‌ها می‌فرمایند:

«دو خطر عمده، انقلاب اسلامی را تهدید می‌کند: خطر دشمنان خارجی و خطر استحاله داخلی… دشمن دوم و آفت دوم، اضمحلال درونی است که مخصوص غریبه‌ها نیست، بلکه از درون و توسط خودی‌ها شکل می‌گیرد… این دشمن خطرش از دشمن اول بیشتر است».

ایشان در بیان دیگری می‌فرمایند:

«افراد و مجموعه‌های بشری همواره از دو ناحیه آسیب می‌بینند: یکی از درون خود، بر اثر ضعف‌های بشری، هوس‌های مهارگسیخته، تردیدها و بی‌ایمانی‌ها؛ و دیگری از دشمنان بیرونی که با طغیان، افزون‌طلبی و تجاوز، محیط زندگی ملت‌ها را تنگ می‌کنند».

بنابراین، آسیب‌های داخلی که ریشه در کوتاهی، بی‌توجهی، سستی و غفلت دارند، از آسیب‌های بیرونی و توطئه‌های دشمنان خارجی خطرناک‌ترند؛ زیرا دشمنان خارجی زمانی موفق می‌شوند که جامعه اسلامی در درون دچار ضعف و غفلت باشد.

آسیب‌های داخلی را می‌توان از زوایای مختلف فرهنگی، اقتصادی، اجتماعی و سیاسی بررسی کرد. برخی از این آسیب‌ها عمومی‌اند و هر انقلاب و جامعه‌ای را دربرمی‌گیرند و برخی دیگر، مختص انقلاب اسلامی هستند. در ادامه به مهم‌ترین آن‌ها اشاره می‌شود.

الف) آسیب‌های فرهنگی آسیب‌های فرهنگی، سخت‌ترین و خطرناک‌ترین نوع آسیب‌ها هستند؛ زیرا با هوای نفس انسان سازگاری بیشتری دارند. از جمله این آسیب‌ها می‌توان به موارد زیر اشاره کرد:

خودباختگی فرهنگی و پشت‌پا زدن به ارزش‌های اصیل و بومی و محو شدن در فرهنگ دشمن التقاط فکری و آمیختن اندیشه‌های دینی با افکار مادی‌گرایانه بدبینی و ناامیدی نسبت به آینده کشور و انقلاب تجمل‌گرایی و دلبستگی شدید به دنیا و مادیات، که سرچشمه بسیاری از خطاها و فسادهاست در این زمینه، پیامبر اکرم صلی‌الله علیه و آله می‌فرمایند:

«به خدا سوگند از فقر بر شما نمی‌ترسم، بلکه می‌ترسم دنیا به شما رو آورد، همان‌گونه که به پیشینیان شما رو آورد، آنگاه در دنیاطلبی به مسابقه بپردازید و شما را به هلاکت بکشاند».

البته برخورداری از دنیا، اگر بدون وابستگی باشد و ثروت در راه خدا و امور پسندیده مصرف شود، نه‌تنها مذموم نیست، بلکه پسندیده است و پیامبر اعظم صلی‌الله علیه و آله ثروت را یاری‌کننده خوبی برای تقوا دانسته‌اند.

تخریب مفاهیم امیدآفرین و نشاط‌بخش؛ مانند تحریف مفهوم انتظار و القای انفعال و سکوت در برابر ظلم دوری از ارزش‌های دینی؛ همچون صداقت، عدالت، نماز، ولایت، جهاد، ایثار، حجاب و پاکدامنی ابتذال فرهنگی و تضعیف روحیه دینداری عقب‌ماندگی علمی انتقال نیافتن کامل ارزش‌های انقلاب به نسل جدید ترویج قومیت‌گرایی و ملی‌گرایی افراطی در تقابل با ارزش‌های دینی جنگ روانی از طریق القای شبهات، سیاه‌نمایی و بزرگ‌نمایی نقاط ضعف رواج فرهنگ تملق و پنهان ماندن عیوب مدیریتی غفلت از تهاجم فرهنگی و جنگ نرم دشمن ب) آسیب‌های اجتماعی آسیب‌های اجتماعی، همانند موریانه، جامعه را از درون می‌خورند و در صورت بی‌توجهی، زمینه‌ساز سقوط اجتماعی می‌شوند. از مهم‌ترین آن‌ها می‌توان به موارد زیر اشاره کرد:

ترک امر به معروف و نهی از منکر گسترش ناهنجاری‌های اجتماعی مانند اعتیاد، بیکاری و دشواری ازدواج شکاف طبقاتی مال‌دوستی و مقام‌پرستی تجمل‌گرایی و اسراف تبعیض و انحراف از عدالت اجتماعی ج) آسیب‌های اقتصادی فساد مالی و بی‌انضباطی اقتصادی از مهم‌ترین آفت‌هایی است که بیشترین ضربه را به کارآمدی و مقبولیت اجتماعی نظام وارد می‌کند. رهبر معظم انقلاب اسلامی در این باره تأکید می‌کنند که اشرافی‌گری، فساد مالی، اسراف و تبذیر، جامعه و نظام اسلامی را به انحراف می‌کشاند.

از مهم‌ترین آسیب‌های اقتصادی می‌توان به موارد زیر اشاره کرد:

ساختار اقتصادی نامناسب سوءتدبیر اقتصادی فساد مالی فرار مالیاتی تورم و کاهش قدرت خرید حرص و دنیاطلبی فقر و ناتوانی ناشی از سوءمدیریت، بی‌عدالتی و ضعف اطلاعات د) آسیب‌های سیاسی مدیریت سیاسی کشور نقش محوری در سلامت سایر بخش‌ها دارد و آسیب در این حوزه، سایر عرصه‌ها را نیز متأثر می‌سازد. از جمله آسیب‌های سیاسی می‌توان به موارد زیر اشاره کرد:

سرپیچی از اوامر رهبری سستی، رخوت و نبود استقامت نداشتن چشم‌انداز روشن از آینده غفلت از نقشه‌های دشمن و ضدانقلاب جدایی دین از سیاست ضعف بینش و تحلیل سیاسی نفوذ افراد ناصالح و فرصت‌طلب تفرقه و اختلاف میان مردم و مسئولان تضعیف روحیه و نشاط انقلابی

آسیب‌شناسی خارجی انقلاب اسلامی ایران از زمان پیروزی تاکنون با سنگین‌ترین تهدیدات و تهاجمات از سوی دو بلوک غرب و شرق و متحدان آن‌ها مواجه بوده است؛ تهدیداتی که در کمتر انقلابی مشابه آن مشاهده می‌شود. در ادامه، به مهم‌ترین این تهاجمات پرداخته می‌شود.

  1. تحریف ماهیت

دولت موقت به نخست‌وزیری مهندس بازرگان که با پیشنهاد شورای انقلاب و حکم حضرت امام در 16 بهمن 1357 تشکیل شد، عملکردی داشت که مورد تأیید مردم و امام نبود و ازاین‌رو پس از حدود 9 ماه پایان یافت. حاکمیت کوتاه دولت موقت، که در آن لیبرال‌ها و اعضای نهضت آزادی و جبهه ملی قدرت اجرایی کشور را در دست داشتند، زمینه‌ای فراهم کرد تا آمریکا با توجه به گرایش فکری این دولت به غرب، برای انحراف و تحریف انقلاب اسلامی در موقعیتی مناسب قرار گیرد.

لینگن، کاردار سفارت آمریکا در تهران، در نامه‌ای به وزارت خارجه آمریکا سیاست این کشور را حمایت از «میانه‌روها» معرفی می‌کند. اسناد به‌دست‌آمده از لانه جاسوسی نشان می‌دهد ارتباط سفارت آمریکا با ملی‌گراها، به‌ویژه پس از تشکیل دولت موقت، تشدید شد؛ تا آنجا که کارتر در خاطراتش می‌نویسد: «بازرگان و اعضای کابینه‌اش که اکثراً تحصیل‌کرده غرب بودند، با ما همکاری داشتند».

پس از تسخیر لانه جاسوسی در 13 آبان 1358 و افشای اسناد همکاری، دولت موقت در 14 آبان 1358 استعفا داد و این خطر مرتفع شد. حضرت امام درباره نهضت آزادی و دولت موقت تصریح می‌کنند که وابستگی به آمریکا، ماهیت اصلی این جریان بوده است.

  1. تجزیه‌طلبی قومی

یکی از اقدامات غرب به رهبری آمریکا، ایجاد جنگ داخلی و تجزیه‌طلبی قومی در مناطقی چون کردستان، آذربایجان، خوزستان، سیستان و بلوچستان و ترکمن‌صحرا بود. تنها یک هفته پس از پیروزی انقلاب، شهر سنندج توسط گروه‌های ضدانقلاب اشغال شد. اسناد لانه جاسوسی نشان می‌دهد هماهنگی قومیت‌ها برای سرنگونی نظام مورد حمایت آمریکا بوده است. با وجود این، این توطئه‌ها ناکام ماند، هرچند تلاش برای تحریک اختلافات قومی همچنان ادامه دارد.

  1. تروریسم

ترور مسئولان و مردم انقلابی از ابزارهای اصلی دشمنان انقلاب بود. گروه‌هایی چون فرقان، چریک‌های فدایی خلق و سازمان مجاهدین خلق با حمایت آمریکا و اروپا، ده‌ها شخصیت برجسته را ترور کردند. شمار شهدای ترور در این دوره به حدود 15 هزار نفر رسید؛ رخدادهایی که حتی رسانه‌های غربی نیز آن را بی‌سابقه توصیف کردند.

  1. محاصره اقتصادی

از سال 1358 تحریم‌های گسترده اقتصادی علیه ایران آغاز شد. آمریکا و متحدانش مبادلات اقتصادی را قطع، دارایی‌های ایران را مسدود و خرید نفت را متوقف کردند. هدف این تحریم‌ها، تضعیف و تغییر رفتار یا سرنگونی نظام اعلام شده است، هرچند به اعتراف تحلیلگران غربی، دستاورد محدودی داشته است.

  1. تهاجم نظامی آمریکا (طبس)

پس از ناکامی در توطئه‌های پیشین، آمریکا در پنجم اردیبهشت 1359 با عملیات نظامی در صحرای طبس قصد سرنگونی نظام را داشت، اما طوفان شن و امداد الهی این عملیات را ناکام گذاشت و شکست سنگینی برای آمریکا رقم خورد.

  1. کودتا

آمریکا پیش و پس از پیروزی انقلاب، چندین کودتا را طراحی کرد که مهم‌ترین آن کودتای نوژه در تیر 1359 بود. این کودتا و دیگر طرح‌ها، از جمله فعالیت گروه‌های برانداز وابسته، همگی خنثی شدند.

  1. جنگ تحمیلی

پس از شکست توطئه‌ها، استکبار جهانی با طراحی حمله سراسری عراق به ایران در 31 شهریور 1359، جنگی هشت‌ساله را بر ملت ایران تحمیل کرد.

  1. جنگ نرم و تهاجم فرهنگی

پس از ناکامی در جنگ سخت، دشمنان به جنگ نرم و فرهنگی روی آوردند. هدف این جنگ، تغییر فرهنگ، باورها و هویت ملت ایران از طریق رسانه‌ها، ماهواره، اینترنت و نفوذ فکری است. رهبر معظم انقلاب از سال 1369 با طرح مفاهیمی چون تهاجم فرهنگی، شبیخون فرهنگی و ناتوی فرهنگی نسبت به این خطر هشدار داده‌اند.

  1. جنگ روانی ـ تبلیغاتی

در کنار جنگ نرم، جنگ روانی با اتهام‌زنی‌هایی مانند تروریسم، نقض حقوق بشر، ناکارآمدی نظام و تهدید منطقه‌ای بودن ایران دنبال شد تا انسجام ملی و دینی تضعیف شود، در حالی که خود آمریکا و متحدانش در صدر ناقضان این اصول قرار دارند.

  1. شکاف دولت ـ ملت

راهبرد ایجاد شکاف میان مردم و حاکمیت، با استفاده از نافرمانی مدنی و جنگ رسانه‌ای، به‌عنوان بخشی از پروژه‌های جدید آمریکا دنبال شد. هدف اصلی، تضعیف وحدت ملی و بی‌ثبات‌سازی سیاسی است.

  1. انحراف اصلاحات

پس از انتخابات دوم خرداد 1376، تلاش شد اصلاحات انقلابی به اصلاحات آمریکایی منحرف شود و با ترویج سکولاریسم و لیبرالیسم، پایه‌های نظام اسلامی و ولایت فقیه تضعیف گردد. اعترافات چهره‌های داخلی و خارجی، نشان‌دهنده این ائتلاف خطرناک است.

  1. انقلاب یا کودتای مخملی

از دیگر تهدیدات، تلاش برای براندازی نرم از طریق شبکه‌های به‌اصطلاح مدنی و فرهنگی با حمایت نهادهای خارجی است. این جریان با الگوگیری از انقلاب‌های رنگی در برخی کشورها، تلاش دارد چنین سناریویی را در ایران پیاده کند، هرچند این تلاش‌ها نیز تاکنون با هوشیاری نظام و ملت ناکام مانده است.

بازدیدها: 78